"امپراتوری کارتن خواب" - دل نوشته


"امپراتوری کارتن خواب"

آلباتروس عاشق

سبزی و خرمای دشتستان

با پنیر و چند عدد گردو

مزه ی آش دهن سوز

در کنار دوستان تا ابد خرم

با صدای زیر لب نجوای مادر

ربـّنای گوش خندان کن

بخار چای خوش عطر و

گلاب و طعم شربت

داغی یک نان سنگک

در منتهای سفره ی صورتی یک متر در یک متر

سکوت و

اشک شوقِ پاک بودن

چار زانو همچنان خوش

ازین نعمت ازین تن از بدن شکر


برچسب‌ها: ماه مبارک, ماه رمضان
نوشته شده در 16 Jul 2014ساعت 1:20 PM توسط پدرام | |

تقلای تجسم تو تبسمِ تسنیم را برایم متصور است

ای آنکه علت تفهیم معنای هبوط رحمت از عرشی

بر فرشی که ما نشینیم صفا را داخل کن

حائل کن بر ما هر آنچه دفع بلاست

شفع جلاست نام زیبایت

ره پیمایت منم ، رهنمایم تو باش

تو باش در فکرم و من در فکرت

در فطرت من حشر و نشر با تو سنت است

تربت است زادگاهم و آنچه هست بازگشت به سوی تربت است

حرمت است که در غربت امانم داده

نجاتم داده حبّ تو ای حبیب ، حبابم بی تو

شباب استر است احوالم بی تو

چون تــو معبودی ، نتوان کرد با سجود پاسداری

کاسه داری چو مرا بپذیر

ای عزیز مرا بپذیر

 


برچسب‌ها: خدا, سجده, بنده, عبد, معبود
نوشته شده در 3 Jul 2014ساعت 1:8 PM توسط پدرام | |

کاش سادگی غالب شود در دهه ی سوم

زندگی جالب شود کاش

یکی دو کارت پستال هم خوب است

چتر خدا حائل شود کاش

باز آب و هوای کولردار و باز شب های خلوت و کوچه ی روشن

سال دیگر، روز میلاد، ماه مبارک، دعای جوشن ... شبای روشن

نعمت ، گرم و روشن است ولی عشق ، شب های سرد است

تن های تَرد است

فردای فرد است

حرفای مرد است

عشق ، شب های سرد است ولی

وقتی میلاد است که دمم گرم است

 

نوشته شده در 27 Jun 2014ساعت 10:21 PM توسط پدرام | |

فقط یه استراحت 15 ، 16 روزه ی سبز میتونه یکم ازین حال و هوای دو گانگی شخصیتی جدام کنه ، بکّنه بلندم کنه ببره هر جا دوس داره ببره ! انیمیشین زیبا و وطنی شکرستان رو گمان میبرم هامّوسو دیدن ، یه توله ای توش بود که همیشه تو قنداق بود ؛ اسمش اسکندر بود ! یه دونه عروسکش رو گرفتم هنوز تو قنداقه گذاشتم ش رو میز کارم و هی نیگاش میکنم میگم اسی عجب کله ی کچلی داری ها اُسکل خان ؛ یه تشتک مالشعیر گذاشتم رو سرش تا کل ش معلوم نشه !

یه باد ملایمی میاد (آدم میخواد بعضی اسم ها رو نبره مجبور میشه طولانی کنه توصیف ش رو !) که خنکی ش از جا بلندت میکنه میبره ت بیرون و مجبورت میکنه یه نفس عمیق بکشی و __________________ بگی : جـــــانم هوای تازه ی اول صبح ! امرو تو کلاس چنان سرفه کردم که احساس کردم روده م یه ذره ش اومده تو دهنم زود رفتم بیرون یکم پریدم بالا و پایین تا بره سر جاش ... سرفه بده امون آدمو میبره ... 

دیشب مث این میموند که یه بِیس نور داریم ، دو تا دو تا جدا میشدیم و تخس میشدیم تو شهر و الی آخر ... عجب مترو که ای ؛ آره والله 

این مغزه دیگه واقعا رفته  تو دوره ! اصن جواب نمیده جون تو ... 

به قولی : 

کی اشکاتو پاک میکنه ؛ شبهاکه غصه داری ... 

فعلا تا بعدا 


برچسب‌ها: اشک, شب
نوشته شده در 8 Mar 2014ساعت 3:3 PM توسط پدرام | |

دیروز ها بود ساعت 7 ونیم صبح هوا سررد بود و ابری و ایستگاه تاکسی و اتو هم اینجور وقت ها شلوغه رسیدم سر چهار راه دیدم یه وَنی خاموش کرده رووشن نمیشه و یه پیری که رانننش بود داشت به زور هلش میاد بیرون از چهار راه ... از دور تا دیدم ، بدو با کتف چسبیدم تهش هل دادم یو سرعت گرفت داشت بیچاره مون میکرد بدبخت پیریه زود نشست دستی کشید پرید بیرون ببینه کی هلش داده ولی کسی رو ندید . چون من در کمال نزاکت مث یه جنتل من رفتم توی ایستگاه منتظر اتو .... چند نفر دیدن صحنه رو پوزخند زدن .

دلم واسه مامانم تنگ شده ... چند روزیه رفته سفر ... مث اینه که یه چراغ خاموش بشه ... یه چراغی که زیر نورش زندگی میکردی ... زود بیا دیگه !

شاعر میگه که :

زخم دوست از زخم عقرب بدتر است / پس برن عقرب که دردش کمتر است

بدن سخته ست ؛ مغز خسته ست . یه موزیک خسته هم داره پخش میشه اصن یه وضی شده

چند وقته اصن حال ندارم دفتر خاطره مو پر کنم ؛ شاید واس اینه که چیزایی که این چند وقت اتفاق افتاده نباید اصن تو تاریخ ثبت شن . شاید آینده نباید خبر دار شه که همچین روز هایی چی گیر کرد تو گَلوم و چطوری فرو بردمش . شاید نباید کسی بفهمه که چجوری جمع و جور کردم همه چیزو ...

دیروز خواستم مث بچه آدمیزاد برم دانشگاه ؛ بعد از نیم ساعت تاخیر در زدم رفتم تو دیدم به جز چند تا مگس رو میز اول دیگه کسی نبود . رفتم آموزش میگم چه خبره ؟ میگه:استادتون نامشخصه ؟ میگم آره خب ! بعد میگه برو خونتون ... بعد با خودم گفتم یعنی داریم ؟! یعنی میشه ؟! 

الانا میدونی مث چیه ؟! مث اینه که یه تیر کمون ورداشتی و چمشات رو هم بستن محکم ! میگن بزن ! خو چیو بزنم پدر آمرزیده ؟! مخلص کلامم اینه که قدرت داری ها هدف داری ها ولی یه جوریه که چشات بسته ست و نمیدونی کجا رو بزنی ... نمیدونی از کجا بهش برسی ... گرفتی الان مطلبو ؟! عمرا !!!

به سلامتی همه ی رفیقای با مرام !

به سلامتی همه ی پسر های فامیل که غیرتشون رو سگ خورده ...

به سلامتی همه همکارای مشتی مسلَک ...

به سلامتی همه بچه های دانشگاه که از روز اول بست نشسته ن جلوی کلاس ...

به سلامتی رفتگر کوچمون که الان داشتم از باشگاه میومدم تو سرما داشت جارو میزد ....

به سلامتی خودم که بهش گفتم خسته نباشی فرّاش با مرام ...

به سلامتی پیمانکار شهرداری که کوچمون رو بعد از  15 سال آسفالت کردن ؛ البت قبلش دهن ما رو آسفالت کرده بودن ...

به سلامتی مگس ها که دوباره دارن برمیگردن به اوج ... 

به سلامتی مامانم که وقتی هر غلطی میخوام کنم یاد مهربونی هاش میفاتم و میگم خاک بر سر نمک نشناست ( به خودم میگماااا !) من همچین آدم مودبی هستم ...خیلی چیزای دیگه هم بلتَم ....

آخریش رو هم سر میکشم به سلامتی سنگ صبورم آلباتروس عزیزم ! 


چقد آب خوردم ترکیدم ...  10 لیوان شد !


پ.نبابام رو جو گرفته اومده شام درست کنه ! خوراک لوبیا درست کرده لوبیا ها رو نخیسونده ... میگم آخه پدر خوب و مهربونم میخوای چیکارمون کنی ؟! لوبیای نپخته ؟! آخه میدانی چه فاجعه ای خواهد شد ؟! دِ نمدانی دیگه ! بعد به آبجی م قربونش بشم میگم حالا چی بخوریم ؟! میگه اُملت از 5 شب پیش ته یخچاله وردار بخور ... به قول خودش اُملته که ته یخجالک چنبره زده بود اندازه تُف بود ... به مَمَلی هم نمیرسید ( مملی : یه اسکلی بود خدا شفاش بده تو کوچه مامان بزرگمینا) 


برچسب‌ها: سلامتی, رفیق, با مرام, پسر خاله, مامان
نوشته شده در 19 Feb 2014ساعت 10:59 PM توسط پدرام | |

همه ی مغز ها فیسپوکی شد . بعدش اینکه چه برفیه ...! فقط سه نقطه میتونه وصفش کنه ... میخوای بقلتی و سیاهی تو بمالی به سفیدی ! گُرخیدی ... !؟ امتحانا تموم شد و در تمام ادوار زندگیم انقدر بی خیال نبودم نسبت به درس ... ناپلئونی قبول شدم رفت ... معدل رو هم که فقط میتونم بگم مرز مشروطیت رو در نظر بگیرید . حمید عسگری انقد رو مخ نبوده ... تموم هم که نمیشه بد صاحاپ . حال فلسفی هم که میشه این :

امروزِ تاریخ ، صبحگاه تاریک و کوچه های باریک پیاده بیرون شدم . برف که ریز بود و تو چش تیز میرفت . تو ایستگاه شق و رق و صاف و اتو شده ، سفید برف هم که به اندازه ای که آدم برفی شم روم بود . چند وقت یکبار یه لرزه میدادم تا تکونده شن . باقیشم که  حال نیست که بگه البت باحال نیس که بگه ! 

فعلا


برچسب‌ها: برف, تیز
نوشته شده در 5 Feb 2014ساعت 3:21 PM توسط پدرام | |

یک روز ِ بزرگِ غم دارم که باورش نمیکنی

گاهی هیچ چیز نمیشود و گاهی هیچ نگاه قشنگی نیست

یک آهنگ ناموزون طنین انداز می شود که همه دوستش دارند و ولی تو از آن بیزاری

نیزاری اگر بود ، بینش میرفتم و آنقدر پیش میرفتم تا به قایق متروکی برسم که قبل ها در مرداب آنجا غرق شده ؛

و شاید توسط چند تا کلاغ سیاه بد صدا قرق شده !

شاید چند تایی اسکلت هم آنجا باشد ... آنجا میان تکه چوب های خزه بسته شاید آغوشی باشد ...

یک آئینه ی کوچکی دارم ، گرد ، چوبی و پشتش نقش دو تا گربه حک شده ... یادگاری از خواهرم

گاهی به تصویر خودم در آئینه کوچک مینگرم و دقتی به حالت چهره میکنم که چطورم ؟!

حالت ابرو ها در هم و لب ها آویزان و موها به قولی ژولیده و پریشان

قبل های سپید که بعد از قبل های سیاه مطالعه میکردم واژه ها اذن دخول میخواستند حالا بی محل آهو 

بی اعتنا رد می شوند و نگاهی نمیکنند که ماهم هستیم ........ (چند نقطه)

دیروز هابود که جایی کنار جاده روی تکه دیواری فرو ریخته با خطی نا متعارف نبشته بود "پوست الاغ نداریم"

خوب تر میشد اگر پوستینی رویم میکشیدم و در تاریکی جنگل کم رنگ به کُنده ی بیچاره ی درخت نیم سوخته

تکیه میکردم و خیره به آتش یاغی اما در ذهن کاش در باغی ... طاقی بود که آرامش درون داشت

امروز ها بود که هوا کم دما شده بود و بی هوا باریدن گرفت و بی هوا قطع هم شد 

خدا به داد فردا ها برسد 

پدی 


برچسب‌ها: فرداها, خدا, برف
نوشته شده در 11 Jan 2014ساعت 3:51 PM توسط پدرام | |

سلام دارم و ارادت و مصلحت میخوام واست که با سایه ت صد سال باشی

نمیدونم چرا بازم دارم مطلب میزارم ، مگه یه نفر چند بار به بلوغ میرسه ؟! هان ؟! بیخی ...

فکر کنم دارم خیال میکنم ، همه چیز یه جوریه یا اینکه دارم گمون میکنم ، دارید چی میگم ؟! میدونم ...

جاتون خالی بود ؛ برگشتیم از کربلا . چه جاییه این سرزمین ... وای خدا چه جاییه این تیکه از زمینت !! بین دو تا گنبد که وای میسّی نمیدونی کدوم طرف رو نیگا کنی . یه طرف ارباب بی کفن ؛ یه طرف سقای بی علم ... کنار بین الحرمین ، دستای قلم ، حالت یه طوری میشه که نمیشه تعریفش کرد ! گوشه گوشه خاکش یاد همه چیز میندازدت . تو کوچه پس کوچه های شهر یه جای دور افتاده که میگن وسط سپاه ابن سعد بوده ، مقام علی اکبر هست ... یه ضریح کوچیکی درست کردن که دلت میخواد بشینی کنارش پارچه سبز هاش رو نیگا کنی ... وقتی واس اولین بار وارد حریمِ حرم امام حسین (ع) شدم ، وقتی چشام به ضریح افتاد ناخداگاه چشام خیس شد ؛ ضریحی که ساخته ی دست ایرانی ها بود و دور تا دور مرز و بوم مارو چرخیده بود حالا سر جای اصلی ش آروم گرفته بود ... چشم که خورد به ضریح یه شعری اومد توی ذهنم :

" این ضریح عجمی کاش بگیرد به تنت      جای آن پیرهنی را که به یغما بردند "

به یغما رفتیم ؛ به سرما رفتیم و تنها رفتیم ...من عاشق استایل آبی و مشکی اتاقم شدم ، این 3 وجب در سه وجب دنیایی که من توش خلاصه شدم ؛ من عاشق سه صفحه آخر تقویم رومیزیم شدم ... سه صفحه آبی ، سه صفحه ی سرد و قندیل بسته ، سه صفحه ی ... (سه نقطه)

روی میزم دو تا مجسمه پت و مت پلی استری دارم ، دست "پَت" یه تیکه پارچه ست و دست "مَت" یه اتوی زرد کوچیک  جلوی دو تاشون یه میز اتو ... من عاشق کلاه سرمه ای "پَت" شدم .

دو تا امحان دادم افتضاح ... امتحان اول که تقریبا میشه گفت قبولم ... امتحان دوم رو انقد خونده بودم از کلّه م فرمول سرریز میکرد ، تو را مث اینکه بد اومده بودم همه ش ریخته بود رو زمین ، نشستم سر صندلی م برگه رو گرفتم ؛ خب سوال اول و دوم و سوم که تشریحیه و منم تشریحی نخوندم فقط اومدم مساله حل کنم پس یه خط میکشم و جا واسشون میزارم و میرم سراغ سوال 4 ؛ اینم که خیلی راحت بود الان یادم نیست ولی ؛ عیب نداره بریم بعدی ها تا آخر یادم میاد ... همینجوری سوال ها رو میرفتم پایین دیدم نوشته "موفق باشید" گفتم یا خدا خودت کمک کن بدبخت شدم سه واحده یه سوالم بلـَت نیستم بنویسم ... عرق سرد نشسته بود رو پیشونی م گرمم شده بود کاپشنم رو درآوردم هی برگه رو پشت و رو میکردم هی بیشتر کلماتش واسم عجیب غریب بود ... میخواستم تو پاسخ نامه بنویسم "بسم الله الرحمان الرحیم ، بلــَــت نیستم آقا ، و من الله توفیق " ولی تــَــه مغزم یه جرقه هایی زد یه چیزایی ، یه عدد هایی ؛ یه زیگما و آلفایی به ذهنم متبادر شد و یه مضخرفاتی مرقوم کردم محض رفع مشروطی ... خدا کمک کن که 5000 تا صلوات محمدی پسند نرز میکنم ...

فدا فدا

پدی





برچسب‌ها: کربلا
نوشته شده در 8 Jan 2014ساعت 8:6 PM توسط پدرام | |

امروز دو شنبه ست و من چهارشنبه 6 صبح حرکت میکنم به سمت کربلا . اربعین اونجا چه حالیه !

امروز دوشنبه ست و من بیست و یک روزه پست نذاشتم .

امروز دو شنبه ست و من حال شو نداشتم پست بذارم .. . .. هه

یه هوایی شده که حال میکنی ،  حال میکنی که باد میزنه به گلوت و حال میکنی از سرمای لذت بخش بی برف این اطراف ... یه کیفی داره تنها میشینی توی تاریکی و یه فنجون شیر قهوه داغ داغ گرفتی تو دستت و همچین که از پشت شیشه ی تار چشمات بخار فنجون رو میپّای غرق خاطراتت میشی و به زخم های روی دستت یه نیگا میکنی و علتشون رو از ذهنت میگذرونی و میخندی به سرعت عملت توی رشد !

از وسط خیابون که رد میشی و یه نگاهی به نگاه بعضی ها میندازی نگاهتو زمین پرت میکنی شکل این عروسک  جوانانی ها کلّه ت تکون تکون میخوره ... 

مورد داشتیم دنیا ش با دنیای شما فرق داشته ... داده بغل فرقشو !

پدی


برچسب‌ها: دو شنبه
نوشته شده در 16 Dec 2013ساعت 4:49 PM توسط پدرام | |

یک بارانی بارید دیروز ، که جایت خالی بود

بی نقطه اش کنم : چه حالی بود !

دیروز در خیابان پشتی ، مرتعی دیدم سبز و وسیع

وسطش درختی یکه تنها بود

پرنده ها بود و باز باران بود و ترانه ی زندگی

بهانه ی زندگی رنگین کمانی است وارونه در وارونگی هوای شهر من


برچسب‌ها: بارون, دیروز, جایت خالی, خیابان پشتی, مرتع سبز
نوشته شده در 25 Nov 2013ساعت 1:54 PM توسط پدرام | |

بوووووووووووووو سرررده کاپشنم کوووووووو !

ولی سرما خدائیش از گرما بهتره ، من که ترجیح میدم سرما رو . چه بادی بود امروز صب که داشتم میرفتم سر کار ؛ منم که رفتم نشستم تو سایه منتظر اتو ، دیگه داشتم احساس زمستون میکردم حالا اینکه دو متر اونور ترآفتابه .  دیروزا تو نت یه عکسی دیدم خیلی جالب انگیز بود ؛ قلب نهنگ . انصافا که خیلی دل گنده ست این نهنگ . اندازه شتر بود قلبش و شبیه اسفنج میموند و نکته ای که خیلی تامل بر انگیز بود کامنت هایی بود که واس قلب این نهنگه مردم گذاشته بودن . یکی گفته بود "چرا این قلبه قرمز نیست " یعنی نکته سنجی رو ببینین شوما ! اون یکی گفته بود " این نهنگه که قلبش اندازه پیکان جوانانه وقتی تو دلش میتپه تکوم تکون نمیخوره ؟!" و خیلی از نظرات قابل فکر و تامل که تفکر من رو نسبت به نکته سنجی ایرانی ها بالا برد . ولی خب خیلی هاشونم خوب تو حال هم دیگه خراب کاری میکنن . یه عکسی گذاشته بودن رو یه سایتی از یه دختر خانمی که موهاش تا زیر پاش بود و خیلی هم خوب و قشنگ بود . حالا یه خانمی به اسم "نیلو" اومده بود گفته بود که "این چقد موهاش شبیه  منه ، فقط فرقمون اینه که من موهام بلونده  چشام آبیه ولی این مشکیه"        هستن همچین کمبود محبت هایی در جامعه . بعله ! ولی خب هستن کسای که تِر بزنن تو حال همچین دختر هایی ... همشون هم دختر بودن ونایی که قهوه ای کردن طرف رو . جمعش این بود که " آخه خوشگل ، آخه اِمی آدامز ، آخه آنجلینا جوینا ی میان دوآبی ؛ خب به ما چه که قیافه ت چه شکلیه ؟! هر چی هستی واس صاحاب بی صاحابت هستی " بعله خب در این حده برخورد ها که امیدوارم شکل بهتری به خودش بگیره و رسمی تر و مجلسی تر شه به قول ضیاء که خیلی هم خوبه و اینا . از وب گردی بدم میاد ... یاد آدم میندازه که چقد بیکاره ! فعلا

پدی

نوشته شده در 8 Oct 2013ساعت 9:30 AM توسط پدرام | |

در اولین فرصتی که بدست بیارم همه ی پست هامو جمع میکنم و بعد یه عملیاتی روشون انجام میدم و ... . به قول لطیفه این سه نقطه ها پر از حرفه ، این روز ها  مدرسه ها تازه باز شده و هر روز صب که میرم سمت محل کارم صدای سرود ملی و دعای فرج اول صب مدرسه ها به  گوش میخوره . یاد کلاس های درسم میا فتم و شرّ و شور بازی هامون تو کلاس ؛ یاد زنگ انشاء که همیشه 5 دقیقه قبل از رفتن توی کلاس شروع میکردم به نوشتن و همیشه هم ... (سه نقطه) . یادمه اول راهنمایی بودم و یه دوست صمیمی داشتم که اسمش کوروش زند بود . همیشه با هم بودیم و تو سر و کله ی هم میزدیم ، خیلی شر بودیم و تخس و شیطون تر از همه ! کوروش یه پسر قد کوتاه با موهای وز وزی که همیشه کوتاه بود و کم پشت ، یه چهره ی معصومی داشت که نگاش میکردی میخواستی گریه کنی ؛ شبیه گربه ی شرِک بود چشاش . منم که یه پسر سبزه و قد متوسط با موهای پرپشت و ژولیده که همیشه به خاطرشون با ناظم ها دعوا داشتم ... من و کوروش خیلی با گنده های مدرسه دعوا میکردیم و هر روز نگم ، هر زنگ دفتر بودیم تا زنگ آخر . ولی همیشه هم با خالی بندی هامون تقصیر رو مینداختیم گردن بقیه و خودمونو خلاص میکردیم . البته با کلی گریه و زاریِ من و کوروش . یادمه هر وقت که از یه قضیه ای قسر در میرفتیم ، در همون حال که داشتیم از پله ها میرفتیم بالا ، کوروش با این که هنوز اشک هاش خشک نشده بود یه نگاه موزیانه بهم میکرد و میخندید و میگفت :"باز هم این دو سیاست مدار بزرگ تبرئه شدن" ... یادش بخیر . 8 سال از اون قضایا میگذره و من جزئیاتش تو ذهنمه هنو ... بعد از اون خیلی دنبال کوروش گشتم ولی هیچوقت پیداش نکردم ؛ حتی از مادر بزرگش هم چند سال پیش جویا شدم ولی جواب درست و حسابی نداد ... امیدوارم هر جایی که هستی شاد و پر امید زندگی کنی کوروش جان ؛ امیدوارم از مشکلات زندگی همیشه تبرئه شی رفیق ...  به امید دیدار دوباره !

هم میزی ت،پوری


برچسب‌ها: کوروش زند, رفیق, دوست
نوشته شده در 29 Sep 2013ساعت 10:12 AM توسط پدرام | |

ما ها هنوز نتونستیم با خودمون رو راست باشیم و واس همینه میگیم سخته روتین زندگی . تظاهر هم که میکنیما ، تظاهر به خود بودن بکن خب ، یعنی ادای خودتو دربیار برادر من ! پیدا نمیشه یا سخت میشه کسی که خودش باشه ... شاید باورتون نشه ولی تا این دو تا خط رو بنویسم 10 تا خط نوشتم باز پاک کردم ؛ میفهمی این یعنی چی ؟! یعنی این که سخته فکرتو بریزی رو ورق ... گوشه گیری و تنهایی رو خیلی دوس دارم ولی به قول آن پیر فرزانه که میگفت :"دونیا یالان دونیا دی" پس آره حیدر بابا به خودت بجنب و هی با خودت اون شعر و وری که همه ورد زبون دارن رو نگو ؛ آخه یکی میگفت :"تو زندگی یه چیزو یاد پس بگیر ، امید بده بجاش بیلاخ پس بگیر"  

یه چی میگم بگین باشه ؛ باشه ؟!

   من نه به این وبلاگ محتاجم و نه اینکه تاثیری روی روند زندگیم میذاره ؛ من نه وقتی داغونم اینجا آرومم میکنه و نه دوستای وبلاگی و مجازی واسم میمونه ؛ من فقط یه پسرم که خیلی از حرفایی که میزنم از روی احساسه و بی فکری ولی هر چند تا کلمه ی به درد بخور از لای سیل واژه ی های این امپراتوری ورداشتین که به دردتون خورد و گره از کارتون وا شد دیگه واستون مهم نباشه که کی چی نوشته و از کجا ... 

لُب کلام  پدی اینه که گُلم به همه چیز به دید مثبت نیگا کن تا مثبت جواب بگیری ؛ مصداقش هم قصه ی بهلوله که یکی با عاقل خوندنش کارش سکه شد و یکی با صفیه گفتنش بارش تِکّه !


دوسِتون دارم بدون اینکه بشناسمتون ! 

پدی

نوشته شده در 24 Sep 2013ساعت 9:36 AM توسط پدرام | |

دیروز ها بود که داشتم قدم میزدم ، یکم دقت کردم دیدم اِ اِ اِ اِ    همینجوری که دارم راه میرما دستامم تکون تکون میخورن ... دیدین همچین میشن ؟! منظورم وقتیه که جهت عکس حرکت پاهامون وول وول میزنن ... بعد تو همون لحظه تصمیم گرفتم که با هم هماهنگشون کنم ؛ ولی آقا هر چه کردم انگار اینا دوتا قطب مخالف آهنربا هستن ! نمیشد ؛ ولی خداییش چه اسکل بازی ای بودا توی حال و هوای خودم ، پشت و یه نگا کردم که ببینم کسی هس یا نه ! دیدم یه دختره با تعجب داره حرکات منو دنبال میکنه ... فکر کنم پیش خودش دویست سیصد تا صلوات نزر (اینجوریه ؟!) کرده خدا شفا بده منو !         ای بابا چی میگم من ؟!     امروز یه 206 از پشت کوبیده بهم ؛ یهو بی اختیار تو ماشین داد زدم "بزغـــــــالــــــه " !!! پیاده شدم قاطی رفتم جلو دو تا پسر بودن سر هیکل میزون پیاده شده میگه داداش چرا ترش میکنی ماشینت چیزیش نشده که ؛ گفتم مگه ترمز نداره اون ماشین صاب مرده ت !؟ بعد دیدم که نه مث اینکه واقعا چیزی نشده ماشینم و گفتم آقا دمت گرم خدافظ ؛ نشستم 1 و 2 و 3 دنده رو چاق کردم گوله رفتم سمت کارم ... گاهی وقتا آدم تنها میشه از بس که میخواد پاهاش رو با دستاش آشتی بده ؛ گاهی انقد تنها میشه که میره میشینه سر کوچه و دعوای گربه ها رو نیگا میکنه ! باید تمرین زیاد کنیم تا ظاهر ساز خوبی باشیم ! 

پیشنهاد میدم که فیلم "The Great Getsby" رو حتما نیگا کنید ... محشره !


فدا فدا

پوری


برچسب‌ها: بزغاله, دختر, تنها, خدافظ
نوشته شده در 9 Sep 2013ساعت 3:13 PM توسط پدرام | |

دوس ندارم هی تند به تند بیام اینجا و تا دلم میگیره یه پستی بدم تا خالی شم چه کنم که میشم ... این سه نقطه هایی که میذارم به قول لطیفه توشون پر از حرفه و پر از ناگفته های غیر قابل گفتن ... سر صبح از خواب بلند میشم و لباس و شست و شو و عطر و سشوار و حرکت سمت محل کار و توی راه هدست بازم به گوش و یه موزیک شاد واس اول صب و پیش خودم میگم چه روتین قشنگی دارم ... میرسم و ظرف میوه ی مامانی رو درمیارم و درشو باز میکنم و توشو یه بو میکنم و یــــه نــفــس عــمــــــــــــــیـــــــــــــــــق میکشم و باز با خودم میگم این بهترین عطر دنیاست !               بدنم از درد به خودش میپیچه ... دیروز رفتم با چن تا از بچه های قدیم فوتبال بازی کردم ، چن وقتی میشد نرفته بودم و پاهام گرفته ......... یکی از چیزای بد اینه که ساعت 11 شب فکر و خیال بیاد توی مغزت و نتونی چشای صاب مرده ت رو ببندی ؛ بدتر میشه وقتی صب باید زود پاشی از جات !           میخوام من باشم و خودم ، دوتایی بزنیم تو دنیای خودمون و جدا شیم از اینجا و فکر خیالات مضخرفش که فقط به درد خودش میخوره ! وقتی دغدغه ت زیاد تر میشه که دیگه هیچ دغدغه ای نداری !!!     حال و روز من اینه الان ... میفهمین ؟

نوشته شده در 27 Aug 2013ساعت 11:3 PM توسط پدرام | |

هوسم چمن تازه س ، یه کلبه چوبی وسط روستا ؛ پا برهنه لب دریا و شب نشینی بین دوست ها ؛ یه صبح خنک ، پتو پیچ تو تراس ، یه همسفر و یه جاده ی دراز ... یه چای سبز یه حس سبز ، آب تنی تو هوای سرد  ؛ درد نداری و غم نداری پرواز میکنی و پر نداری و سواری روی ابرا ؛ مث قبل ها ... مث فردا ، مث بارونِ رویِ دریا ... مث برگای رو درختا  "مث حرفای پشت مردا" ؛  زندگی یعنی وقتی که بشینی ، برف رو از پشت پنجره ببینی ؛ زندگی یعنی بعد سرما بری چن تا گُل از لای برفا بچینی ؛ زندگی یعنی رنگ آبی ، یعنی آسمون و دریا و شب مهتابی و صدای گیتار ، وقت تنهایی !  زندگی یعنی سرما بخوری چن تا گولّه از اون برفا بخوری اون وقت بالا سرت یکّی باشه تا سوپ حاضری و تنها نخوری ...


خیلی سخته اینطوری میخوای قلم بزنی ... 

برچسب‌ها: مغز, چمن, کوه, دوستان, چای سبز
نوشته شده در 26 Aug 2013ساعت 3:7 PM توسط پدرام | |

من کلی پست ثبت نشده دارم که جلوی همشون نوشته ---->       [عنوان ندارد] (ثبت موقت)

دیروز یه روز خیلی خسته کننده بود که دوس ندارم دوباره تکرار شه ؛ دارم توی ذهنم با خودم کلنجار میرم که "آیا این پست هم میشه (ثبت موقت) ؟!   یا اینکه میره رو صفحه ی اول وبلاگ ؛ هر موقع آپ نمیشم ، مطلب دارم ولی روی صفحه نمیاد ! کنکور دادیم و منتظر اعلام نتایج جالبشیم ! 135 تست ؛ 35 پاسخ که اونم از هیچ کدوم مطمئن نبودم  ؛ از یه فاز میریم تو یه فاز دیگه ؛ نمیدونم چرا چند وقتیه وزش ملایم باد لای مو هام نمیره و باهاشون بازی بازی نمیکنه ، نمیفهمم چرا مدتیه لَش نمیشم رو چمن های بلواری ، پارکی ، جایی و بدون واسطه چشم نمیدوزم به ابر های آسمون و بگم : " اِ اِ اِ اِ این ابره چقد شبیه خرسه !"؟         به قول اون نقل قول که از همه نقل میشه و نقل محافل هست و نمیدونیم که گفته ش : " من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد" ولی خوب چن وقتی میشه که کسی نگفته :"دوسِت دارم "

سبک من باید عوض شه و دستخوش تغییر ؛

گاهی آدمی پر میشه از واژه و همه ش با هم میکس میشه میریزه بیرون و میشه خذعبلاتی  که خوندین !

من چسب به لبم ...

پدی


برچسب‌ها: [عنوان ندارد], ثبت موقت
نوشته شده در 17 Aug 2013ساعت 10:27 AM توسط پدرام | |

حال و روزم خوش است ، چون خوشی که سر خوش است ، از اون ها !

دو روز پیش اردبیل بودیم چه جایی بود ؛ جاتون پوچ . هوا ســــــــــرد بود و گرفته . مث غروبای پاییز ، مث اون روزایی که عزای مدرسه ی فردا رو داشتم ، اون روزایی که خیلی همه جا خلوت بود و فقط من بودم و یه آسمون که دلش عین خودم گرفته بود و سیاه شده بود بالا سرم و مروارید هاشو نم نم میزد رو سر و صورتم تا من غصه ی رهگذر ها رو نداشته باشم از اشک چشام !          دل مشغولی من آرامشه ؛ آرامش قبل از طوفان ، وقتی هیچی نمیشه حتما میخواد که یه چی بشه ! دارید چی میگم ؟!     دغدغه ی من آرامشه ؛ آرامش بعد از طوفان ، که باید خرابی رو جمع و جور کنیم ! دقت دارین ؟!

از هوای تهران زده شده بودم ، دوس داشتم برم تو عکسای کارت پستالی منظره ها ؛ جدی رفتم ولی ، یه جایی بود که بالای بالا بود ، یه جایی بود که فقط کوهستان بود و درخت های سبز شده روی صخره و سنگ ها و چوب های خزه بسته و خونه های ییلاقی که از سرما بی سکنه مونده بود ، از ماشین که پیاده میشدی ابر ها بین پاهات حلقه میزدن ، میخواستی پرواز کنی بری یه دنیای دیگه اصن یه وضعی بود !       توی سرمای هوا روی صخره هایی که از 5 متری نمیشد دید انقد که مه بود ؛ توی ارتفاع ، گاو و گوسفند ها داشتن چریدن میکردن ، انقد باحال بود که آدم دلش علف میخواست ! ببین وقتی میگم میخواست میخواستـــــــا !       کم کم که جلو می رفتی سگای پشمالوی داهاتی کنارای جاده دم تکون میدادن ، پیش خودم میگفتم که ببین اینا چه حالی میکنن اینجا پیر نمیشن به خدا ؛ حالا سگای محل مارو بیا ببین بدبختا تاحالا چمن ندیدن .

یه جایی بود "فندقلو" نام داشت ، یه مرتع بزرگ با درخت های گرد و فندق های سبز ، هر چندی یک بار آفتاب جاشو با خنکی سایه عوض میکرد ، زیرا ش هم ابرای بالا سرمون بودن که یه سره این ور و اون ور میشدن و دمای اونجارو بالا پایین میکردن !         امروز دوباره روز از نو شده ؛؛؛؛ 

فردا کنکور دارم برم زود یه ذره بخونم !!!!!    فعلا

پدی    چارشمبه    1392/05/23

پ.ن : چه جایی بودیم ما !

نوشته شده در 14 Aug 2013ساعت 4:15 PM توسط پدرام | |

سکوت سرشار از ناگفته هاست ؛ که فقط با نزدیک شدن دو تا قلب به هم میشکنه !

اونم نه با صدا ؛ با نگاه !

این فاتحه ی پست بود !

سلام دارم ؛ چه روز هاییه این روز ها ! من دیوونه ی ماه رمضون با ربّنا و سحر و افطاری رفتنا و حس پاکیزگی شم ! کمی گشنه یَم ؛ ولی یادم می آد که 15 سالم بود ؛ روزه بودم و تو آفتاب 35 یا بالاتر درجه میرفتم سر تمرین فوتبال ؛ چمن دم میکرد آدم میخواست خفه شه جون شوما ! گذشت و حالا دیگه فوتبال چیه ؟!   آره!

عرض کنم خدمت سوز که تصدیق من بالای خره صادر شُت ! حالا با خیال راحت ؛ صدای ضبط رو بلند میکنم ، شیشه رو میدم پائین و ، یه دست روی فرمون ، بازوی دست دیگه روی در و کلّه روی دست و با حالت متفکر وغمناک جاده رو نگاه میکنم و به صدای شادمهر گوش میدم که میگه : " آآآآی نمیدونی دل آدم رو چه میشکونی ... "!!!    ................. این آهنگ قدیمی نیس ؛ خاطره انگیزه ! 

الان سر کارم و دارم استراحت میکنم کمی ؛ عرض شود که چی میخواستم بگم ؟! یادم رفت ولش کن !

آهان یادم اومد ؛ آقا ما ترم آخری بودیم دیگه ؛ یعنی تموم بود ، یکی از امتحانا که آخرین هم بود رفتم نشستم سر جلسه و کلی هم آماده بودم (ساعت 4 صبح پا شده بودم خونده بودم) ، همینجوری که نشسته بودم  منتظر بودم برگه هارو بدن یکی اومد گفت : دادا بلند شو اینجا جای منه ! (بیخی !!)

گفتم : برو عمو من شماره م اینه اینم اینه برو رد کارِت ؛ یهویی یه نگا دیگه کردم به کارت دیدم ای دادِ بی دادِ با دادِ مِداد ، ساعت امتحانم 8 بوده ، من 11 اومدم دارم واس یارو شاخ بازی درمیارم ، خونسردی مو حفظ کردم و اومدم بیرون و آماده شدم برای انتخاب رشته در تابستان ! ؛ آره دیگه واس 2 واحد باید شهریه بریزم ؛ میدونم نمیخواد بگین خیلی گیجم !

اعصابم کیشمیشیه الان ؛ دیروز کلاهمو تو تاکسی جا گذاشتم (خداااااااااااااااااایا نــــــــــــه ! ) ؛ خیلی گرفته شدم ، واس حواس پرتی م ؛ کلامو تازه خریده بودم ، از این نقاب دار ها بود که وسطش سولاخه و موهات خراب نمیشه ها میدونی کدوما رو میگم از همونا ! فدای سرم بیخی یکی دیگه !


پ.ن : خداییش تو این شبای احیا مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نزارین 

من ، آلباتراس ِ عاشــق ِ کارتن خوابم "


پوری

فدافدا

التماس دعا

یا علی




برچسب‌ها: من, ماه رمضون, افطار, سحر
نوشته شده در 23 Jul 2013ساعت 12:29 PM توسط پدرام | |

سلام دارم ؛ 

   اولا یه خسته نباشید میگم به حضرت خودم واسه پشت سر گذاشتن هفت خان امتحانات ؛ دانی چیه ؟ واس ما که 20 شدن سخت نیس ... فقط حال اینکه درگیر یه چی باشم رو ندارم ... کل ترم سر هیچکدوم کلاسا نرفتم ، روز قبل هر امتحان میرفتم جزوه هارو کپی میگرفتم و ساعت 4 صبح روز حادثه هم شروع میکردم به مطالعه ی سر سری و همین امر ، بس برای دریافت نمره کافی ! 

یه بار واسه کپی گرفتن رفته بودم انتشارات دانشگاه ؛ از قضا (درسته ؟!) خیلی در هم و شلوغ بود ؛ آخه پسرا 80 درصد مث من هستن ولی نه مث مث من ؛ چراشو میگم ! به صورت کرم وار خودمو رسوندم سر صف و کلی هم با همه شوخی کردم که خفتمو نچسبن که نوبتشون پایمال شده ! خلاصه جزوه ها رو دادم کپی بگیره ؛ آقا مگه تموم میشد اینا ؟! بد مصب کل ترم بود آخه ... همه شاکی شدن دیگه کم کم اوضاع داشت خراب میشد جزوه ها رو گرفتم گفتم قربون ، بسه دیگه بقیشو دستی مینویسم که بکس محصل علّاف نشن ! حالا مگه منمیرزا بنویس میشم !؟  گذشت !

دیروز از کانون که برگشتم رفتم دوچرخه مو ردیفش کنم ! وقتی طرف چرخ رو دید یهو اشک تو چشماش حلقه زد ، من فرمون دوچرخه تو دستم یهو خشک شدم سر جام با ترس و تعجب شروع کردم به نگاه کردن یارو که خیلی به نظر غمگین میرسید با دیدن چرخم ! 

اومد جلو گفت آخه نامسلمون چرا این بلا رو سر این دوچرخه آوردی ؟!    گفتم چی میگی تو چیکا کردم مگه ؟! گفت : تو اگه با این میرفتی زیر تریلی 18 چرخ ؛ 18 تیکه میشدی و دوچرخه هم خراب میشد انقد داغون نمیشدم که الان شدم ! بیچاره حق داشت آخه 4 سال زیر باد و بارون و برف و بوران مونده بود و کاملا رنگش عوض شده بود ! 4 سال پیش از خودش خریده بودم ! ولی انصافا یکم دیگه داغون تر شده بود اومده بود جلو یکی میخوابوند زیر گوشم که انگار بچه شو 4 سال بدون آب و غذا ول کردم ! !!!! میگما .. مردم مریضن مگه نه ؟!!!

صبحی ورداشتم این چرخ پدر مرده رو ؛ سوئیشرت کلاه دارمو پوشیدم و هدست جدیدمو گوشم کردم و زدم به خیابون و کوچه ها ... خالیه خالی ؛ خلوت خلوت ... 

ساکت و خنک و نسیم ... دستامو باز کردم و یه نفس عمیق 4 ساله کشیدم ... 

چرخیدم و دیدم شکل کوچه هایی رو که شبا توشون میگشتم ... گشتم و حالا تنهایی اومدم به دیوار های قدیمی ... خیلی چرخیدم ... 

این حوالی برای من تکراری نمیشن ... بعضی ساعت ها واسه من گنجینه شدن ! 15 سال بچگی هام اینجا گذشت ... دیروز ها بود که بچه کوچیک های محلمون داشتن قایم باشک یا قایموشک بچگیمونو بازی میکردن ؛ بی اختیار یه خنده ی محوی اومد رو لبام ... یاد بازی های تو کوچه ؛ دوستی های محکمی که محو شد ؛ رابطه های که خراب شد ؛ فاصله هایی که دور شد و قافله هایی که دود شد افتادم !

خدا ؛ منم و تو و زمین و آسمونت ... چرخ گردون همه رو میبره ؛ همه رو میگیره ؛ 

خدا یا ؛ میدونی از چی میترسم ؟! چرخ گردون از چرخ من بیشتر میچرخه ؛ میترسم زمین و آسمونت رو هم ازم بگیره ... حواست به ما باشه خدا جون !

من سر در عرش دارم و پای در فرش ؛ آسمان و زمینم را بگیری ، نیستم !



برچسب‌ها: آسمان, زمین
نوشته شده در 10 Jun 2013ساعت 12:23 PM توسط پدرام | |

این روزا ، روزهای آخر دانشگاهه ... 

انتهای این ماه غول مرحله آخر مقطع کاردانی رو هم به خاک و خون میکشم و میرم واس مهر ماه ایشالله یه دانشگاه جدید و هم کلاسی های جدید !

اِمصُب (امروز صبح) از خونه زدم بیرون بعد از عمری نون تازه بگیرم ؛ آخه کسی فکر ما که نیس باید خودمون به فکر باشیم ؛ دیدم هوا چقد آفتابه !!!! و کلّی تعجب دَر کردم ؛ آخه دانی چیه ؟! من آخرین بار که ساعت 7 زدم بیرون هوا تاریک بود ! و با کمال خونسردی با شلوار گرمکن و تی شرت به همراه یک دستگاه عینک ری بن به سمت نانوایی حرکت کردم این عینک رو زده بودم ، چشام پشتش بسته بود از خواب ! یهویی کج شدم ، یه سوزشی در قسمت فوقانی کشکک زانوم حس کردم ؛ خواب از کلّم پرید چشامو باز کردم دیدم تا زانو با یه پا رفتم تو پل همسایه !    خوبیه کلّه ی سحر اینه که کسی تو خیابون نیس تا دهنشو مث اسب آبی باز کنه و بهت خنده های ترسناک کنه ! صبحونه که جالب نبود ؛ الان ساعت 8 و رُب هست و نیم ساعت دیگه باید به سمت محل کار حرکت کنم ؛ میدونم میدونم که ساعت کاریم خیلی دوشواره ولی چه میشه کرد زندگی خرج داره ! 

تازه من وضعیت هوا رو چند روز پیش داشتم از روی صورت های فلکی رصد میکردم ؛ یِکَم که دقیق شدم دیدم که بــــــــــــــــلـــــــــــــــه ! چند وقت دیگه جنگ جهانی چهارم میشه ! البته قبلش جنگ جهانی سوم میشه که چون اتفاق خاصی توش نمیافته من لاک گرفتمش !

یه جوک فتوشاپی بگم و برم : 

باز لایتر میره دکتر ارتوپد میگه : آقای دکتر نتیجه ی آزمایش من چی شد ؟!

دکتره میگه : یه شکستگی جرئی در قسمت آرنج دستتون داشتین که جای هیچ نگرانی نیس خودم با فتوشاپ درستش کردم ! 


پ.ن : شخصیت جوک ها کاملا تصادفی بوده و هرگونه شباهت اسمی برابر با پیگرد قانونی خواهد بود !

هیچکس مث من نمیتونه چرت و پرت های معنی دار بگه / دی:

فدا فدا 

پدی 


نوشته شده در 6 May 2013ساعت 8:24 AM توسط پدرام | |

چقد احساس راحتی و آزادی می کنم ! 

چقد هر روز احساس دلتنگی میکنم ، نه اینه که سر نمیزنم وقتی مطلب جدید نمیزارم ، واس خاطر اینه که ما حساس هستیم به این بلاگ و هر موقع که یوزر پس رو میزنم میخوام زودی بیام بیرون چون نصف بیشتر دوستامون نیستن دیگه که قبلا به امید اونا میومدیم اینجا ؛ امیدوارم حال همشون خوب باشه ؛

یعنی انقده دلم تنگ شده واسه این که بشینم کنار دریا و به بی نهایت رنگ آبی که با آسمون چفت شده نگاه کنم که فکرشم تو مغزتون نمیگنجه ؛ نه که خنگ و خل باشین ؛ اگه بودین میفهمیدین ؛ آخه من خل و چلم ؛

من قبلا تو این دنیا یه کتونی DC و یه شلوار جین Levi.s و یه سویشرت کلاه دار و یه هدست PNY  خوشگل آبی داشتم که زندگیم با اونا میچرخید ؛ الان زندگیم بازم میچرخه ولی برعکس ؛ شاید بهتر از قبل ؛ با یه شلوار کتون و یه کالج ورنی و یه کلاه فیلیپنی و الان موهای ژولیده و بلند هم بهش اضافه شده که G ها خوششون نمیاد ؛ اصل کاری هم که هدستم بود خراب شد ؛؛ یه هدست از یکی پیچیدم که کوتاهه خیلی ، باید player  رو بگیرم تو دستم ، اونوقت وسط شب بدو بدو برم دنبال قبلنا ؛ وسط تاریکی داد و بیداد میکنم و میخونم ؛

حدود یک هفته پیش با استاد کل کل کردم و اونم خیلی راحت گفت آقای پدی شما از الان افتادی ؛ واقعا هم انگار افتادم و کل بدنم خرد شد وقتی اینو گفت ، آخه ترم آخری چه اسب بازی بود من درآوردم ، ولی از اونجایی که ما یا راهی میسازیم یا راهی پیدا میکنیم رفتیم برای دستمالی ؛ یه روان نویس و خودکار برند واسش بردم و کلی با حالت تضرع (پشیمانی) عذر خواستم (درحالی که سر به زیر داشتم ) و اونم گفت : ممنون از هدیه آقای پدی حذفت نمیکنم ولی قبولت هم نمیکنم ؛ ..... آتیش میدونی کجا میگیره ؟!

بعدش رفتم گلاب به روتون دستی به آب برسونم ، دست و بالم گیر کرد به این شیر آب که از این بالا پائینیاست ؛ تا دسته باز شد شیلنگ مث کبرا 11 تو هوا این ور اون ور میرفت منم دنبالش بودم که لنگش کنم ، این بار سومه که اینطوری میشه و من هنوز نتونستم توی اون شرایط به خودم بقبولونم که به جای دنبال بازی با شیلنگ آب ، شیرشو ببندم و خودمو خلاص کنم ، کل هیکلم خیس آب شده اومدم بیرون پسره میگه داداش خونتون حموم ندارین ؟!                 ما پول نمیدیم به دانشگاه آزاد که شیر آبش هر هفته خیسمون کنه !

اصن نمیخوام ، 

من الان از اردلان طعمه خیلی بدم میآد ؛ شاید یه مدت بگذره حسم نسبت بهش بهتر شه  ؛ آخه :

     شب سیزده بدر ، ماشینو ورداشتم با پسر خالم برم بنزین بزنم واسه صبح سیزده ، نگو نحسیه سیزده دنبالمه ، نه که خیلی خوش شانسم ، این طعمه ی گور به گوری داشت میخوند خواستم صداشو بلند کنم کلّه ی بی صاحابمو گرفتم سمت ضبط و جلومو نگاه نکردم ، یهو ماشین لرزید و صدا داد ، سرمو بلند کردم دیدم یه جیپه اومده رو کاپوت ماشین ما ، با کمال خونسردی زدم تو دنده گرفتم عقب ، جیپه از رو کاپوت افتاد رو آسفالت ، بعدش پیاده شدم و رفتم دیدم سرویس شدیم ، دیگه ادامه شو نمیگم ؛ مثلا این که پسر خالم مث مجسمه ی آزادی دستشو گذاشته رو سرش میخارونه ، یا این که طعمه داره با صدای بلند توی ماشین میخونه !!!

الالحساب خدافظ 


نوشته شده در 23 Apr 2013ساعت 0:4 AM توسط پدرام | |

سلامی ؛

به گرمی بخاری هایی که تو برف دو روز پیش روشن شد !

به گرمی نفس هایی که تو سرما ، با قدرت ، هوا رو پر بخار میکنن !

به گرمی دستایی که تو دمای صفر درجه بازم اگه بگیریشون تب میکنی !

به گرمی لبخندی که با وجود لمس شدن عضلاتش بازم ما تحت آدمو شاد و شنگول و منگول میکنه !


عادت به بازی با کلمات ندارم ولی حال میکنم با این حرکت ؛

امیدوارم حال هر کسی که میخونه مطالب این کارتن خواب رو خوب باشه و سرحال و رو ب راه !

دو سه روز پیش ساعت 4 صب بلند شدم از خواب و با چشم های نیمه باز توی گرگ و میش خونه که خیلی دوس دارمش ؛ حرکت کردم سمت در خونه ! هویجوری که خوابالو به در و دیوار میخوردم خودمو رسوندم به شیشه و چشام یهو از حدقه پرت شد بیرون ! (آقا حدقه نمیدونم درسته یا نه ! )   زمین حیاط معلوم نبود ؛ آقا سفــــــــــــــید بـــــودا ! چشامو بستم دو تا محکم خوابوندم زیر گوش خودم ! چه دردی داشت ؛ باز کردم پلک هامو دیدم نه دادا مث اینکه واگعا داره از آسمون بـــــــــــــــرف میباره ! شاید باورت نشه ولی زودی تو تاریکی دویدم تو حیاط ؛ فکرشو نمیکردم اما تا زانو رفتم تو برف و چون زمین معلوم نبود پام رفت رو یه شیء نامعلوم که آخر هم نفهمیدم چی بود و پام جـــریخخخ شد !

بارالهی شکرت که نظر کردی به تیرگی اینجا و یه Contrast به زمین دادی و یه Light Curves ده درصد هم عطا فرمودی تا ما یکم معلوم شیم ! ولی خب خدا هر چی بارید ما گوله کردیم زدیم تو سر و کلـّه ی هم ؛ گاهی با خودم فکر میکنم که از اون بالا چقد به احمق بازیه ما میخندی ! با اجازتون یه آدم برفی هم درست کردیم که زیاد شبیه آدم نبود ولی خب یه چیزی تو مایه های شتر,گاو,پلنگ بود !

با این برف یه کارای دیگه ای هم کردیم که تلفات هم به همراه داشت ! مثلا یه بنده خدایی رو که از همه کوچیک تر  بود رو میگرفتیم و تا جایی که لباسش جا داشت ، پر از برف میکردیم و رهاش میکردیم ! اونا فکر میکنم بیشتر از همه عظمت این نعمت رو درک کردن !



فدا فدا 

پوری

فعلا


برچسب‌ها: برف, حرف, ظرف, آدم برفی, زمستون
نوشته شده در 9 Mar 2013ساعت 11:40 AM توسط پدرام | |

من باز از خواب زمستونی بلند شدم و باز خمیازه کشیدم و دست و پا کش دادم و خستگی در کردم و چشم خمار کردم ؛ باز انگشت هام به حروف  A L B A T بوسه زدن ... باز هم چشم هام دوخته شدن به صفحه ی پست مطلب بلاگفا ... باز هم به این ذهنم که کپک ( یا کفک ؛ یا هر چی ... ) بسته بود یه نیمچه فشاری آوردم تا چن خطی بنویسم !

ما یه مقداری که تنها میشیم میایم اینجا که تنها نباشیم ؛ و دمت گرم Albatross که خوب یار و یاور بودی تو این چند سال ؛ خوب  تلخ و شیرین هامو شاهد بودی چند وقته ؛؛؛؛؛ میترسم برگردم مطالب قدیمی رو نگاه کنم ؛ میترسم مطالب رمز دار قبلمو ببینم ....

این زمستانی که به خواب رفتم ؛ خوب شد که خواب شدم ؛ چون زمستون بخار نداشت ؛ بیچاره زورشو زد ؛ فقط آب اومد ؛ ولی سرد نبود ؛ یخ نبود ؛ کسی یخ نکرد ؛ کسی تو سرما دو تا دست رو تو یه جیب نکرد ؛ شاید چون دل ها از زمستون سرد تر بودن اینجوری شد ! هر چی این کلّه رو کردیم به هوا ؛ هر چی گفتیم ای برف بیا ؛ نیومد ؛ ببین وقتی میگم نیومد ؛ نیومدا .... آره و این صحبتا ... چگده چرت میگم من ...

آقا یه چی میگم نخندین ؛ اگه هم خواستین بخندین ... ما داریم خونه رو میتکونیم ؛ اونوقت همه ی فرش های خانه را به قالیشویی داده ایم و فرش نداریم ؛؛؛؛ الان من طاقچه مو گذاشتم وسط سرامیک های سرد اتاقم و لپ تاپو جلوم روشن کردم دارم مطلب مینویسم ... چه بیکارم ؟! .... البته خوشحال نشین چون سرما نمیخورم ؛ یه ماه پیش سرپا خوردم رفتم پنش تا آمپـــــــــــــــــول گاوی زدم الان هموژنیزه ام !

یه جای جدید مشغول به کار شدم با اجازتون طراحی میکنم اونجا ؛ توسعه نوین هست اسمش ! توضیحات اضافه نمیدم هر کی خواست بدونه نظر خصوصی بزاره تا عمومیش کنم آبروش بره چون باز هم نمیگم !

هپی ولنتاینتون مبارک باشه داداشا ؛ آبجی ها ... من واسه مامانم یه چی میگرم امسال ؛ شومام که مختارین هر چی میخین (لهجه ی اصفهونی !) برای یولداش هاتون بگیرین ! (فهش نیس ؛ ترکی ست ؛ بپرسین !)

دی روزی بود توی پاساج با چند تن از دوستان؛ قدم زنان ایستاده بودیم ؛؛؛؛ یه (بلا نسبت دختر خانوم های نت) ؛ دختری با پاشنه های 30 سانتی (من که ندیدم ، بچه ها میگفتن )؛ با یه گریم ، سنگین تر از گریمِ محمدرضا گلزار در نقش آخوند ؛ تلق تلق کنان در حرکت بود ؛ یه عروسک خرس گنده تر از خودش رو هم گرفته بود تو بغلش که انگار (...)   آره ! ... هیچی دیگه !       شما خوبین ؟؟؟؟!!!!


این خذعبلات (املاش همینه ؟! ) رو جدی نگیرین چون پدی نوشته !

فدا فداتون

پوری 

یا علی

فعلا


برچسب‌ها: خواب زمستونی, آلباتراس, پوریا, پدرام مددی, خذعبلات پدی
نوشته شده در 16 Feb 2013ساعت 11:3 PM توسط پدرام | |

پارسال این موقع توی کافی نت کار می کردم ... هوا خیلی سرد بود ... برف میومد ؛ به قول بچه ها گفتنی خَر پر نمیزد ... یه بخاری برقی داشتم میزاشتم زیر پام گرم میشدم ؛ آخ یادش بخیر چقد حال میداد ؛ اصن یه حال و هوایی بودا ... گاهی که مشتری نبود آهنگ "وقتی دلت شکست" سیامک رو میذاشتم صداشو تا آخر بلند میکردم چشامو میبستم و میرفتم تو دنیای خودم ... آخ آخ آخ چقد زود میگذره ... همینطوری مشتری نبود تو سرما ؛ از سردی درو میبستم ، دو نفر هم که میومدن فکر میکردن بسته ایم ؛ یه زحمت نمیدادن که دستاشونو از تو جیباشون دربیارن دستگیره رو بگیرن ببینن که "آیا واقعا این کافی نت بسته است ؟"

یه کاغذ نوشتم چسبوندم رو شیشه که دیگه کسی فکر بسته بودن مغازه رو نمیکرد !

" ما هستیم ؛ هوا سرده ، درو بستیم ! "

انقد خسته ام که فقط یه فنجون چای داغّ داغ میخوام کنار شومینه ؛ سکوت ...

دلم برا همتون شده اندازه ی (روم به دیفال) شورت مورچه !

میبینم که همه درگیر امتحانا شدین ! آوَرین آوَرین بخونین که درس خیلی خوبه ! (حالا انگار خودم نمیخونم و معتاد شدم ! هه هه !)  روز به روز ؛ زورم میاد زود تر بلند شم ! (واج آرایی رو داشتی ؟!) جونِ شوما حال همه چیو دارم و حال هیچ چی رو ندارم ! این جمله پوری سیستم بود ! سعی نکنین بفهمین !

همیشه با خودم میگفتم که من سنّم هر چقد هم که بره بالا ها ! بازم این سبک زندگیه فانتزیه خودمو دارم ؛  هیچوقت واسم مهم نبود توی این راه کسی مسخره م کنه ! یا بخواد روحیه مو ضعیف کنه ! نمیدونم اون چه نیرویی بود که یه اعتماد به نفس بهم داده بود که خودمو پائین تر از هیچ آدمی نمیدونستم و بالا تر از کسی هم نمیدونستم ! یعنی خودمو پائین تر از بزرگا نمیدنستم و با خودم میگفتم من میتونم به درجه ی اون برسم و وقتی هم که یه بیچاره ی درمونده رو میدیدم بازم میگفتم شاید من از این بدبخت تر باشم ! هیچ موقع به خودم اجازه ندادم کسی رو مسخره کنم ! پشت سر دشمنم هم نزدم ! ولی خب همیشه خوب باشی باهات خوب نیستن ! به من میگفتن تو کجایی ؟! تو کدوم دنیایی ؟! با همه فرق داری ! دوستام میگفتن بیا همرنگ بقیه شو وگرنه مسخره ت میکنن تو دانشگاه ! پشیمون هم نیستم !!!

یادم رفته نوشتن رو ! فکر کنم این پُستم از قبلیا مسخره تر شد ، حق بدین یه مدت نبودم ! دارن اذیتم میکنن ! خیلی دوس داشتم تو طبیعت مینوشتم ! حس داره دیگه ! مثلا سهراب ! آقا سهراب من قربونت برم خیلی گلی فدای اون شعرات شم ! قربون ریشات ! ولی خوب دایی تو طبیعت مینوشتی ؛ ببین الان چقد دل نوشته هات طرفدار داره ! (خودم دیوونتم !) حالا ما تو دود و دم مینویسیم و اسمش هم با اجازتون گذاشتیم گِل نوشته ! خودمم نمیدونم دارم چی مینویسم : ! 


یه روزی بود اون قدیما ؛ همیشه با یاد خدا شروع میشد کارای ما !

قبل غذا یاد خدا بعد غذا شکر عطا ؛ مرسی مامان مرسی بابا ، بوس و بغل وقت خوابا !

ترس شبا زیر لحاف ، پتو رو سر ، موهای صاف ، زندگی سه حرفِ ، عِین , شین , قاف

یه روزی بود بهار ؛ کوچولو ها وقت ناهار جمع میشدیم خونه خاله بزرگه و عصر ، قصه های مادر بزرگه !

یکی بود یکی نبود ! پسرا چشم ها کبود ! شیطنت همیشه بود ! بخت و اقبال حسود ؛ کودکی هارو ربود !

یه روزی بود که یه دوزی بود روی میز ؛ میکشیدیمش با یه چیز تیز ! ریزه ریز ؛ تا کسی نبینه !

یه چسب به نیمکت تا کسی نشینه؛

امّا کسی که همیشه مینشست معلم بود و بعدش گوش ها قرمز و متوّرم بود !

مشقِ شب وقتِ تَب نمینوشتیم و دست بالا : "اجازه ، ما بریم آب بخوریم ؟! " تا یه کُتَکِ سیر نخوریم ؟!

یه روزی بود سرِ ظُر ، شوت به شوت و درِ غُر ؛ با بچه محل ها گُل ؛ دو تا درخت ، دریبل تو گل !

غروب میشد که زنگ در ، همسایه های در به در ! شکایتاشون به پدر ؛ شیشه و لامپ های شکسته به هدر !

چاره ی کار آخر سر قصه ی توپ و چاقو بود ، خُنکیِ همسایه ها اشکِ یه مُشت بچه های دماغو بود !

یه روزی بود برف ! نشسته بود ژرف ، بچه ها با ظرف ؛ کلبه های یخی میساختن با خنده و حرف !



به یاد بچگی هام

فدا فداتون

یا علی

پوری



برچسب‌ها: پوری, آلباتراس, امپراتوری آلباتراس, برف, زمستون, خسته
نوشته شده در 2 Jan 2013ساعت 6:40 PM توسط پدرام | |

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالودم به بد دیدن


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن


به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن


مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن


به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن


به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن


عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن


ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

 

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

نوشته شده در 21 Dec 2012ساعت 2:55 PM توسط پدرام | |

در فکر نیستم ؛ در حسَّم ...

در حسّ ِنگاهی چنان نزدیک ،
که جزئیات چهره ات را اینچنین در ذهنم قلم زده ...

چون کتیبه بر دیوار بیستون ...

تاریخی شدی و خودت نمیدانی !!!

نوشته شده در 6 Dec 2012ساعت 8:23 AM توسط پدرام | |

سلام

تو لحظه های سنگینی ام ! خیلی سنگین ! درد چنان داره سینه مو فشار میده که ...

این اطراف دم دمای ساعت 9 دیگه کوچه خیابونا خلوت و ساکت میشه ! کسی نیس ! همه شب زنده داری میکنن پای "manoto" ولی من بدون تو ، شلوار جین levi`s و کتونی energy و T-shirt و با پالتومو تنم میکنم ؛ هدست هم که مث همیشه به گوشمه ؛ میزنم به سرما و تاریکیه کوچه خیابون ! اگه هدست رو از گوشم دربیارم سکوت گوش خراش شب من رو تو خودش میشکنه ! خیلی جالب میشه وقتی راحت سرتو میندازی پائین و از وسط خیابون رد میشی بدون اینکه بترسی ماشینی زیرت کنه نصفه شبی ! چشم هامو میبندم و از روی خط ممتد خیابون حرکت میکنم ! خطی که مث این زندگی صاف و مستقیم کشیدنش ولی گاهی تیکه تیکه میشه ! گاهی دوتا میشه یعنی هشدار ! اونور نری که اگه بری دهنت آسفالت میشه ! من که هر چی گفتی گوش کردم زندگی ؛ چرا پس آسفالت شدم ؟!

امشب ماه زرد بود !

ماه تب داشت !

واگیر بود منم سرما خوردم !




نوشته شده در 30 Nov 2012ساعت 10:49 PM توسط پدرام | |

عزاداری هاتون قبول

دست عباس همراهتون


نمیدونم چرا نمیتونم برون گرا باشم ؛ نمیتونم احساسی که توی دل و قلبمه رو Paste ، Copy  کنم رو زبونم ! میدونی چیه ؟ لعنت به من که بهترین دوستم بهم میگه نمیفهممت ! خاک رُس به سر من که نمیتونم بدون شوخی حرف بزنم ! همه واسم بیگانه شدن ؛ اینجا قبلا میشد زندگی کرد ولی الآن انگار رو مریخم ! اینا دیگه کی اند خدا جون ؟!          اَه ... چی میگم ؟!

ولش کن بیخی ارزش حرف زدن نداره من همینطوری اعصابم پاره پوره هست !

دانی چیه ؟! امروز میخواستم چند نفرو خفه کنم ! ولی از خودم بدم اومد چون نکردم این کارو ! اول استادمون ! واقعا دیگه این هفته میخواستم برم جلو انگشتامو حلقه کنم دور گردنش بگم *+/ِـ«]ــ:\«ُـ]ـإ}ِـ*  ..... (هنوز کسی کشف نکرده این واژه یعنی چی ؟!) 

کلاس تموم شده هوا تاریکه ؛ شونصد نفر واستادن تو صف تاسکی (تاکسی ) اونوقت یهو یه تاسکی از آخر صف اومد چند نفر مث گوریل انگوری پریدن بالا رفتن ! آخه یعنی صف اینجا معنیه خاصی نمیده واقعا !؟

اینم شد پست توروخدا ؟!       تاحالا انقد تهی نبودم !


نوشته شده در 18 Nov 2012ساعت 11:17 PM توسط پدرام | |

سلام

محرم اومد

وقتی که میاد من عوض میشم ، امسال یه طور دیگه ای عوض شدم ! عوضی شدم ! کجکی شدم !

من نشدم ! یکی دیگه شدم !

ساعت 7:30 غروبه ! یه ربع دیگه باید برم استخر جای پسر خالم وایسم اونجا ! کار داره !

دارم یکی از شعر ها رو به صدا گوش میکنم !

حال منو که از این رو به اون رو میکنه !

نمیدونم چرا دیگه بارون نمیباره ! ابر ها نمیخوان  پررو شم !

امروز ساعت 10 بلند شدم از خواب ! بیش تر از 4 ساعت خوابیدن واسه من یعنی خواب زمستونی !

من امروز از یه خواب زمستونی بلند شدم !

خسته بودم وقتی بلند شدم !

حس اصحاب کهف رو دارم ! مردان آنجلس !

حس نوزادی که خسته ست از سفر 9 ماهه !

حس لاک پشت کوچیکی که دیگه نای رفتن به سمت موج دریا رو نداره !

تو یک کلمه من حس پدرامی دارم ! 

حال هیچی رو نداشتم نمیدونم چرا ؟!

از صبح میتونستم اتاقمو تمیز کنم ؛ تا شاید اون شتر هایی که با بارشون گم شدن پیدا شن !


یه سوال چرا با اینکه این همه مردم به دریا سنگ میزنن بازم دلش بزرگه ؟؟؟؟؟



پ ن : الآن من بعد از چند ساعت اومدم اینو خوندم ! حس میکنم وبلاگم قشنگ ترین جای دنیاست !


نوشته شده در 17 Nov 2012ساعت 7:31 PM توسط پدرام | |

ای وای !

ای وای !

ای وای !

با بغض ای وای ! از ته دل ای وای ! دیوانه میشم ! میمیرم !

به خدا این بارونه هم که اومد من میخوام برم زیر خاک !

دلم تنگ شده ! دلم تنگ شده زیر لبی در گوشی نجوا کنم بگم "دیوووونه " !

میخواستم میتونستم تو این هوا کنار باشم ! دو دست توی یه جیب !

یه موزیک قدیمی بازم داره منو از حالم میاره بیرون !

انقدر نفس زیاد میارم که میخوام باقیشو اهداء کنم به ... !

گاهی نفس نفس میزنم از بیچارگی > گاهی تپش قلبم می ایسته و چند ثانیه بعدش چون قناری 1000 بار در دقیقه میزنه ! کاش نفست نگیره تو هوایی که نفست کنارت نیست ! کاش تظاهر نکنی به شادی و تو دلت غم دنیا نداشته باشی ! کاش تو شَهرِت بارون نمیومد تا چشاتو خیس کنه !

من دعای بارونو واسه دل خودم میکنم نه تو !

من طلب صاحب اشتباه بارون رو میکنم !

پشت پنجره میشینم و به خدا قسم ناخواسته میگم "ای وای" و کُره ی چشام پر آب میشه ! یهو مامان میگه چی شده چرا میگی ای وای ! بعد من با اون چشای پر آب انگار دارم از پشت شیشه ی تار مامانمو نگاه میکنم میگم نگاه کن این بارونو ! اونم میگه خب چه ربطی داشت به دهه ی فجر ؟!

خب وقتی جوابی نداشته باشی که بدی میگی راستی غذا چیه مامان ؟ چه بوی خوبی میاد ! 

بعدش که مامانت بگه من که هنوز چیزی نذاشتم !

اونوقته که باید بری تو اتاق و چراغو خاموش کنی و بری زیر بالشت !

یا اینکه بیای بنویسی ! از اینکه انقدر خوشی ! ... خدا جونم مرسی که من انقدر خوشبختم !

الآن خدا پیش خودش میگه این یه ذرّه بچه داره به من تیکه میندازه !

ولی دمت گرم خدایی هر چی خواستم دادی ! 

راستی تو این هوای سرد و بارونی این رفتگر های شهرداری چه میکنن ؟

بهای این جارو کشی تو دل شب ، تو عمق سرما ، وسط بارون ؛ چیه ؟؟

میدونین ؟!

من که آرزومه ! الآنم میرم زیر بارون !

یکی گفت سرما میخوری گفتم بهای بارون خوردن ، سرما خوردنه !


. . . . . . . ...... . ... .. .

کاش من فرّاش کوچه های تنگ و تار بودم !

کاش من جارو بدست مشغول کار بودم !

یا که ابزار به دست همچو فرهاد

بی بهانه ، بی مزد ، در کوه و در غار بودم !

نوشته شده در 14 Nov 2012ساعت 7:56 PM توسط پدرام | |

امروز داشتم تو خلوت فکر می کردم ؛ به همه چیز ؛ به امروز و فردا و اتفاق هایی که قبل ها افتاده ... خیلی پر فراز و نشیب بوده یک ساله گذشته واسم ... تازه فهمیدم که رقاص خیلی خوبی هستم ؛ این زمونه هر سازی زد من باهاش رقصیدم . رقصیدم و رقصیدم تا الآن دیگه خسته و کوفته افتادم رو زمین و منتظرم تا با جون دوباره ؛ دوباره بسازم خودمو !

آبجیم هر وقت انشاء داره میاره من واسش بنویسم . مامان و بابام میگن ننویس واسش بذار یاد بگیره ولی من وقتی مینویسم خالی میشم . وقتی با کلمات بازی میکنم عشق میکنم . دیشب بازم یه متنی واسش نوشتم . وقتی میخوام بنویسم چشامو میبندم و یه ساعتی توی اون عکسی که باید ازش بنویسم غرق میشم ! رفتم تو تصویر . یه کوچه ی تنگ روستایی با دیوار های کاه گلیه فرسوده ی اطرافش و درختای سرو بلند بالای حاشیه و نهر کوچیک آب از وسط کوچه داره میگذره ! یکم اونور تر آب جمع شده و یه گله ی گوسفند در حال سیراب کردن خودشونن و چوپان هم فرصت استراحت پیدا کرده × به چهره ی چوپان یه نگاه میکنم ، یه لبخند خسته به لبای ترک خورده ی چوروکیدش نشسته ! پیر سالخورده بعد از یک عمر دشت و صحرا نوردی چرا لبش به خنده س ؟ یک آن فکر کردم که شاید فرسودگی دیوار های کوچه از درد حرف های پیر مرد چوپان باشه !

من الان چوپان شهری ام ! توی کوچه پس کوچه های سنگی دارم شهر نوردی میکنم ! ولی گله ای ندارم که بتونم لبخندی بزنم و امیدی ندارم به آینده و مصدری نیس تا با وجودش عشق کنم ! من یه سویشرت قرمز کلاه دار ، دارم که زیر بارون یار و همراهمه ! یه هدست PNY  دارم که هم نفسمه ! یه آسمون آبی دارم که زیرش از هر جای دیگه آزاد ترم ! یه  خدا دارم و هیچ چیز دیگه ای نمیخوام ! 

من تصدیق میخوام ! اتوبوس نمیخوام ! میخوام خودم رانندگی کنم ! میخوام خودم با قطره های بارون تصادف کنم ! دلم میخواد پشت فرمون سرمو از شیشه بیارم بیرون و با نسیم رو بوسی کنم ! 42 روز گذشته ولی نمیاد که این لعنتی !

هوا داره کم کم به گرمی خیانت میکنه و رو به سردی میره ! نامرد هوا ! 


حالتون چطوره شما !؟




نوشته شده در 12 Nov 2012ساعت 1:59 PM توسط پدرام | |

سلام ای همه ؛ ای همه سلام

یه وقتایی یه چیزی میخونی و سطح کره ی چشمهات مث نمکزار پر از آب میشه !

و فقط یه پلک کافیه تا هر چی اشک جمع شده رو مث برف پاک کن جارو بزنه و بریزه رو گونه هات !

میخوام تولید محتوا کنم ؛ محتوای خنده دار و شادی آور ! ولی چطوری ؟

گاها بعضی ها اشک های اسیدی ریختن و دنیا رو نابود کردن !

بعضی ها با شعله ی تو چشم هاشون شب رو مچاله کردن !

 

نوشته شده در 29 Oct 2012ساعت 7:36 AM توسط پدرام | |

تعبیر کم آوردم برای جلوه کردن داستان زندگیم !

استعاره کم آورد برای نمایش من !

مزه ی روز های من مزه ی خرمالوی کال میده !  مزه ی انجیر نرسیده !

مزه ی این روز های من طعم روز هایی را میده که تنها نبودم و ترس از تنهایی داشتم !

نمیدونم چه مزه ای رو مجسم کردین : گس ؛ تلخ ؛ شُرش ...

این شُرش که گفتم من درآوردیه : شور + تُرش

دلم تنگ شده برای نویز اسپیکر ها ! وقتی که گوشیم زنگ میخورد ! اس میومد !

دلم تنگه شب های سردیه که درونم روزنه ای گرم وجود داشت !

این چن وقته انقد مصنوعی میخندم که دوستام میگن مجبور نیستی بخندی !

مجبور نیستی قه قهه از روی ظاهر سازی سر بدی !

حتی مجبور نیستی فقط برای اینکه کاری کرده باشی بیای یه مطلب بنویسی و بری !

مجبور نیستی زیر بارون انقد راه بری که وقتی به خودت میای ، دور و برت نگاه کنی و یه سرچ تو مغزت کنی تا بفهمی الآن کجایی ؟

یا با دوستات بری بیرون و اصلا حواست به اونا نباشه و بگن : چرا انقد ساکتی ؟!

تو هم واسه اینکه فرار کنی میگی اِ اِ اِ دیدین چی شد ؟! من فردا امتحان دارم ...

و سریع از جمعشون فاصله میگیری بدون اینکه فکر کنی اونا میدونن که تو فردا اصلا کلاس نداری !

خدا پدر مخترع عینک آفتابی رو بیامرزه که اگه نبود نمیدونم من چشم هامو پشت چی قایم میکردم ؟!


دیگه چیزی به ذهنم نمیاد ... یه دفعه خالی میشه ... درک کنید



نوشته شده در 26 Oct 2012ساعت 3:14 PM توسط پدرام | |

نگاه های خیره را چه کنم وقتی با تعجبشان از تو میپرسند که چرا چشمانت خیس است !؟

درخواست های غریبه را چگونه پاسخ دهم وقتی میخواهند نشناخته تورا همدم شوند ؟!

وقتی آسمان نمیبارد با بهانه ی اشک چشمانم چه کنم که اجازه ی سرازیری میخواهند ؟!

آن زمان که خاطرات ظرفی می شوند تا غم هارا در آن بخوری  ...

و آن هنگام که نمیخواهی دلی را بشکنی ولی مجبوری صدای شکستنش را بشنوی ...

مجبوری دلت را تبعید کنی به دوردست های کوردست که نبیند ...

ناچار میشوی با خنجر دلسوزی بر دیده بزنی تا دلت از تبعید رها شود ...

قبل ها ؛ یعنی زیاد قبل هم نه ، کمی قبل ...

بدون مقصد توی اتوبوس سر به شیشه میذاشتم و به صدای هدست پُر دردم گوش میدادم !

به بیرون نگاه میکردم ؛

هر ایستگاه آدمها رو از نظر میگذروندم و از رو چهرشون داستان زندگیشون رو حدس میزدم !

حالا ؛ دیگه مث قبل نیس ... امّا حالا ؛

توی ایستگاه آروم میگیرم و اجازه میدم تا گذشته هام از تو اتوبوس داستان زندگیمو حدس بزنن !


چقدر سخته توی ایستگاه ثابت باشی !

چقدر بده که مقصد نداشته باشی !

چقدر خوبه که کسی نتونه داستانتو حدس بزنه !

و چقدر راحته حدس زدن داستان ها !


فدا فداتون شم

دیوونتونم   

نوشته شده در 20 Oct 2012ساعت 1:35 PM توسط پدرام | |

سلام ... امیدوارم حال همتون خوب باشه و خوش ...

نمیدونستم تو این مدت که نبودم و تصمیم داشتم دیگه نیام چی بنویسم ...

ولی توی کامنت ها یه نظر باعث شد که انگیزه ی نوشتن پیدا کنم ... 

" اگه به کسی سر نزنی ؛ فراموشت میکنن" ....

میخوام بگم آره خب درسته ...

چن وقت قبل ، حدود 6 ماه بود که به وب سر نمیزدم ... از بچه ها خبر نداشتم و نظر ها رو هم نمیخوندم و تائید نمیکردم ... کلا حال و حوصله نداشتم به خاطر بعضی مسائل که نمیشه گفت ...

یه بار اومدم و رفتم یه نگاه به نظر های قدیم انداختم واسه ی 2 سال پیش ...  یاد بچه های قدیم نت که تند به تند بهشون سر میزدم ... یا با هم ارتباط داشتیم ....

خیلی دلم تنگ شد ... یه مطلب نوشتم و شروع کردم واسه تک تک بچه های قدیمی نظر گذاشتم و دعوتشون کردم به کلبه ی متروکم ...

خیلی هاشون دوباره جمع شدن و دوباره باهاشون گرم شدم ... خیلی واسم جالب بود که با بعضی هاشون یکسال ارتباط نداشتم ولی انقدر گرم برخورد کردن ...

"شکوفه ی اندوه" اسمتو نمیدونم .... ولی خوب گفتی ... تا از کسی یاد نکنی پیشت نمیاد ... من رفتم سراغ همتونو آوردمتون اینجا .... من این کارو کردم ... انجامش دادم ...

الآن سر درگمم بچه ها ... نمیدونم چرا همه به آخر رسیدن دیگه ... ما هنوز تو مسیریم ... هنوز توی رود خونه داریم حرکت میکنیم و زندگی هم جریان داره و شقایق هم هست پس زندگی هم هست !

دوستای نت بهترین دوستای دنیان ... تورو نمیبینن ولی پای درد و دلت میشینن ... حتی نمیشناسنت ؛ شاید چند تا شهر از هم دور باشین ؛ ولی صدای قلب همو میشنوید و واسه هم دیگه غصه میخورین ... روزی میشه که سر سفره ی افطار یاد مشکل یکیشون میافتی و از خدا میخوای که کاش مشکلش حل شه ... کاش خوش باشه ... کاش بدی نبینه و بدی نبینی ...

دوستای نت بهترین دوستای دنیان .... واسه همینه که زود از دست میرن ... چیزای خوب نمیمونن ..... 

عاشق تک تکتونم ....

آجی هیلدا ، آجی لطیفه ، شکوفه ، فافا ... زینب ؛ سیم سیم ... شیوا ؛ راحیل ؛ مهسا ...

آبجیه خوبم هستی ... نیلوفر ؛ ... فروغ ... امید ... محسن داداش ...

ایمان ... ارغوان ... نوید ... فاطمه ...

همه رو نمیشه نوشت ... نزدیکا رو نوشتم .... فدای مهربونیه همتون ...

دل ما هم که ابریه و بغض داره ولی مث این آسمون طلسم شده و نمیباره ...

نمیباره ....

به بعضی ها که دوباره سر زدم خیلی عوض شده بودن ...

یکی که قبلا شنگول بود حالا مث من شده کارتن خواب و افسرده !!

اون یکی که افسرده بود شنگول و منگول شده ... بقیه هم که حبّه ی انگور شدن ...

خلاصه ی قضیه این که باشه ...

ما هستیم ... شومام باشین قربونتون بره پدرام ....

راستی گواهینامه رو گرفتم ... هه هه ...



یا علی مدد

فدا فدا


برچسب‌ها: آلباتراس, امپراتور, پوریا علوی, پدرام مددی, پوریا, پدرام, امپراتوری آلباتراس
نوشته شده در 19 Oct 2012ساعت 5:19 PM توسط پدرام | |

خیلی احساس تنهایی می کنم !

یه زمانی بود که وقتی تنها بودم ؛ با خودم میگفتم :

پدی هر چی باشه توی این نت لعنتی چند نفری هستن که حالتو می پرسن و بهت سر می زنن ...

ولی دیگه نه !

چن روزی نبودم ؛ مشکل داشتم ؛ یک نفر نگفت کجایی ؟!

یکی نگفت مردی یا زنده ای ؟؟؟؟!!!!

دلم گرفته به خدا از این زمونه ...

من که فدای همتون بشم ؛ میدونم که اگه نیومدین به خاطر این بوده که شومام مشکل داشتین !

دغدغه های زندگی خیلی شده ! خیلی ... 

ولی یه چیزی رو بگم :

هر کی که گفت دلم تنگته و چطوری و خوبی و داداشی و این صحبت ها فقط در حد "حرف" بود ! 

هیچ کس حالا نیست !

من داداش تنهایی ام !

داداش تنهایی ...

فداتون

نوشته شده در 9 Oct 2012ساعت 5:43 PM توسط پدرام | |

زندگی گذر لحظه هاست ... 

زندگی در نِت گذر برو بچه هاست ... که یه مدت میان دلگرمت میکنن و بعدش نیستن !

بارانی اسیدی ست که می بارد بر سر و صورتمان و ما تحلیل میرویم ...

نگاه در چشم هایی ست که یک عمر هم از دیدنشان سیر نمی شوی ...

"بیشعور" گفتن به آنهایی ست که زندگی تو هستن ولی باهات رسمی حرف میزنن ...

اشک ریختن به خاطر از دست دادن دست هایی ست که روزی گرم ترین جای دنیا بود برایت ... 

رَد شدن تو امتحان رانندگیه که خیلی آدم ضایع میشه ...

فرار از رو دیوار مدرسه و دعوت از اولیا و کسر از انظباط دوران بچگیه ...

التماس به اونی که دنیاته تا اسمتو فقط یه بار ، یک بار دیگه صدا بزنه ...

نشستن توی اتوبوس ، هدست توی گوش ، سر تکیه به شیشه و نگاه کردن به نم نم بارون بیرون ...

زندگی مرور جاده ی خاطرات در هم پیچیده ی خنده دار و گریه داره ...


زندگیه حال من با سن کم ؛ پر از درد و غصه و کم از خوشیه که درد و غم هاشو با من و خودم تقسیم میکنم و همه ی شادی ها رو تقدیم اطرافیانم میکنم ...

درد و بلا و غم و غصه هاتون به سرم ...

خوشی هاتون امید زندگیمه ...

شاد باشین ...

یاعلی ...

پوری ...

نوشته شده در 2 Oct 2012ساعت 3:7 PM توسط پدرام | |

شاعر میگه :

وقتی دلت شکست ... الی آخر ...

بعدش یه جا داره که میگه ...

دورت خودت همش دیوار میکشی / افسوس میخوری سیگار میکشی 

دانی چیه ؟! من از نصیحت خیلی بدم میآد ! چه برسه که یه سِرچه (سرچه=کوچک) بچه بخواد نصیحتم کنه !

حالا من میگم این سیگار رو بیخی جــــــــون پدی ! داری یا نه مطلبو هـــــان ؟! ... یعنی چیز..... بله ؟!

من سرافکندم هــــا ! نمیگم واسه چی چون به حد کافی دستم انداختن واسه این قضیه ! بیخی !

عادت دارم پست هایی که می ذارم ؛ مفید باشه ؛ ( چقدم مفیده ماشاءلله !) ...

یکی تو نظر ها نوشته بود :

" به جای جوک و (...) شعر نوشتن دو تا چیز بنویس که مردم آگاه بشن ؛ مملکت به (...) رفته !!!!! "

(...) رو نمیشه نوشت چون عمومیت نداره ! فقط با من بود !

خب حالا به بزرگی خودت ببخش ... دانی چیه داشا و آجی های گل و بلبلم ؟!

پدرام بدنش خسته ست از جسم و از روح ولی هدفش سخت تر از صخره ست از کوه  !

هر چی بخوای روحیه ی منو خراب کنی من باز روحیه میگیرم جون شوما !

تنها چیزی که منو خراب میکنه ، دیدن غم و اندوه هم سن و سالهای خودمه ! دیدن اینکه دارن آب میشن !

اینکه توی عرق و وَرق و سیگار دارن غرق میشن !

پست ، نصیحتی نیس جون پدی ! الآن دو تا چرت و پرت هم میگیم دور هم میخندیم !

پس موضوع اول اینکه No Smoking !  باشه !؟ .. . . ... .. . .. . .


دیشب از شمال رسیدم ...

چه هوایی ! آخ که دلم بازم تنگ شده واسه بارون دیروز ...

ساعت 4 بعد از ظهر تصمیم گرفتم برگردم تهران ؛ ساعت 1 شب رسیدم ... ترافیک و بارون و شب !

خیلی خسته شدم ولی کلی حال داد !

قبل اینکه راه بیافتم میخواستم برم تو پیاده رو ؛ ولی بارون انقد شدید بود که جوب آب معلوم نبود !

آقا چشات روز بد نبینه ما اومدیم با کلی ژست از رو جوب بپریم اونور جوب که از نوک انگشت شصت پا تا روم به دیفال ، ناف ، رفتم توی آب گل آلود جوب ! داشتم یخ میکردم از سرما ! حالا اومدم دربیام از اون تو پریدم بیام بالا یهو با ساق پا رفتم تو جدول ... منو میگی دادم رفته بود آسمون همه برگشتن ببینن چی شده ! 

نمیدونم تاحالا واستون پیش اومده یا نه ولی توی اون لحظه از خنده داشتم میترکیدم به خاطر کارم و از یه طرف از درد و خون ریزی داشتم میمردم ! 

خدا قسمتتون کنه بیافتین تو جوب تا خودتون ببینین چه کیفی داره ! ( البت ما که از بچگی تو خاک و خل و جوب جمعمون میکردن از بس شر بودیم !) کار نداریم ....

اصلا خدا قسمت کنه همه با هم دست جمعی بیافتیم تو جوی آب ...

چی دارم میگم !؟ چت کردم ... بیخی ...

الآن دارم از خستگی میمیرم از سر کار میآم ...

فدای تک تکتون ...

نبینم غم بعضی ها رو ؛ کم کنم اخم برخی ها رو !

فدا فدا ...

پوری


نوشته شده در 25 Sep 2012ساعت 10:37 PM توسط پدرام | |

فقط کافیه بوی عطرت رو که یه نفر باهاش خودشو معطّر کرده ، توی پیاده رو حس کنم !

از پشت عینک ، اشکام میلغزه روی گونه هام ... سُر میخوره و میاد پائین ...

از پائین چونه ام میچکه روی زمین ...

حالا وسط راه بی حرکت وایستادم و یاد اون وقتهایی می افتم که قشنگ ترین لحظه های زندگیم استشمام عطر خوش بوی تن و بدنت بود !

هر کس رَد میشه نگاهی بهم میکنه در حالی که به یه نقطه ی نا معلوم خیره شدم و دارم یه فیلم سینماییه خاطره وار رو نگاه میکنم ... دوس داشتم بقیه رو هم دعوت به گریه کنم تو این ضیافت یادگاری های گذشته !

کار و درس و یادم میره ... همون دور و اطراف یه فضای سبز پیدا میکنم ... دراز میکشم رو به خدای خودم ...

چشامو میچرخونم لا به لای ابر ها ... ابر های نامرد میخوان احساسی تر کننش ... با همدیگه شکل اسمتو درست میکنن .... 

فدا شم الهی ؛ بمیرم ؛ برای آن اشک های یواشکی ...

من هر روز آب میرم ؛ کوچیک میشم ؛ از شرم به خدا ...

هر ساعت و ثانیه ای که تنها شدم ؛ خون خونمو میخوره ...

داره یه روز هایی میآد که برگ های درختا میخوان مث مرواریدِ چشم ها پائین بیان و برن زیر پا ها و صدای شکستن دل های پاک رو بدن !

دل های پاکی که اعتماد کردن و اعتماد ندیدن ! 

چشم های پاکی که با عشق نگاه کردن و با خیانت دیده شدن !

داره فصل زرد میاد فصل سرد میآد ؛ داره فصل شروع عشق میآد !

داره فصل نگاه میآد ! نگاه ... آخ که از نگاه چه خاطره ها دارم !

سختی لحظه ایه که کسی دل نگرانت نباشه ... وقتی برای فهمیده شدن دست به تنهایی میزنی !


من که دلبسته ی تبسّم هر رهگذرم 

یاد اوقات خوشی را با تو از یاد نبرم


نوشته شده در 23 Sep 2012ساعت 3:52 PM توسط پدرام | |

اگر دستم به وفق میرسید ؛

به مرادش میدادم و همه چیز را رویش سوار میکردم ...

گویی وفق ، اُشترِ مراد است و سوار می خواند ...

اما قلمش ؛ میشکنند راهزنان ؛

و اینگونه است که حال می گویم ...

همه چیز بر وفق است جز یک چیز آن این که هیچ چیز بر وفق نیست ...


سلام و درود به شومایی که کَمَرتون پای نت شده مث دسته ی آفتابه مسی ! (مسی اینجوریه ؟! بیخی !)

شاعر میدونی چی میگه ؟!

میگه :

 "حس شاعرانه ندارم اصلا ؛ یکی از خودم ، دو از این آدما خسته م ؛ "

"که قفل میشن رو شعرای فیکریه (فیکری = فکری ) فروغ و تلخیه حقیقت و شیرینیه دروغ ؛"


درک کردی عمق مطلبو ؟! ...... نوچ ؟! خو من میگم که منظور چیه اینجا ....

میگه آخه برادر من ( یا خواهر من ! ) چرا خودتو اذیت میکنی ؟! میخوای خودتو دپرس نیشون بدی !؟

هــــــــــان ؟! ............. اگه بد میگه بگو بد میگه ....

خدایی آدم اصلا حال و حوصله نداره .... میاد پای نت یه روحیه بگیره میره تو وبلاگ دو نفر میبینه نوشته : 

زندگی مرگ است مرگ زندگی . . . پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!!!

این یعنی چی ؟! .... به من چه یعنی چی ! خو شاید بنده خدا یه غم خیلی بزرگ داره که حضم نمیشه ... 

.....

یه وقتایی یه چیزایی میشه که حتی دوس ندارم تو دفتر خاطراتم بنویسمشون ... دوس ندارم بعد ها بخونمشون ... واااااای .... وقتی به یه چیزایی فکر که میکنم ها ... دیوونه میشم ...

ولش کن بابا ...

جونم براتون بگه که ؛ آقا نمیخرن نا مردا نمیخرن .. به خدا نمیخرن ...

آخه میدونی چیه ؟! قشر دانشجو همیشه ضعیف بوده و هست و خرج های پسرا هم که خودتون میدونین بالاست و جیب پدر جان کفاف ول خرجی های بنده رو نمیده ... از این رو تصمیم به کاری گرفتم و حال مشغول پخش و توزیع "رانی" هستم ...

رانی دیگه رانی ؛ همون که آب میوه ست ؛ خوش مزست آم آم میکنی میگی بَه بَه چه خوب بوداااااا ؛ همون !

آره قربونت برم ... 

آقا امروز رفتم تو مغازه ی یارو میگم :

سلام جناب خسته نباشید ؛ وقت عالی متعالی ؛ خوب هستین انشاءالله ؛ به حول و قوّه ی الهی ؟!

یارو میگه : بنال بینم چی میگی !

....................................

میدونی چه حسی داره وقتی اینطوری رنگتو عوض کنن ؟! ..... دِ نمیدونی دیگه !

هیچی آقا . میگم من از رانی خدمت میرسم ...

میگه خوب برس چیکار کنم برات چای بیارم کوفت کنی مرتیکه ؟!

دیگه در اون لحظه من بهم برخورد ...

گفتم آقا لطفا احترام خودتون رو. . . ... .. . .** *  .  . / **/*. .

آقا دیگه نذاشت حرفمو تموم کنم از پشت دخل مثل پلنگ پرید روی یقه ی لباسم ...

گفت بچه جون بزار برو تا نفله ات نکردم ...

منم دو تا چا داشتم دو تا دیگه قرض کردم تا سر خیابون دویدم ...

هیچی دیگه ... کلا زیاد خوب نیس حالم ...

دلم تنگ شده واس همتون به خدا ...

فدای تک تکتون ...


پوری

فدا فدا


نوشته شده در 19 Sep 2012ساعت 5:43 PM توسط پدرام | |

سلام ...

گاهی وقتا وقتی میگی "سلام" و بعدش چند تا نقطه میذاری ... یعنی یه عالمه حرف واسه گفتن داری ولی حال سلام گفتن هم نداری  .... این حال و روز الآنه منه ... حال و روز الآن من ... من 

رهگذر ! یه دعایی به حال ما کن ... ممنون از آجی داش های گل و بلبلم که لطف دارن و حال میدن با دلگرمی هاشون ... فدای تک تکتون بشه پدی ...

دل های صاف و صیقلی دیگه کمتر پیدا میشه ... کم ... کمتــــــــر ... یعنی خیلی کمه ...

روی قلب همه میخ خورده و ازش یه تابلو آویزونه ..... که روش نوشته "نا امید" ... رو قلب من نه ... اگر هم تابلویی داشته باشه روش نوشته " این نیز بگذرد" ... 

این یکی از کلیدی ترین جمله های زندگیه منه ... این نیز بگذرد .... خوب و بد ... نیک و زشت ... هرچی بوده و هست و میخواد بشه ! همش میگذره ... مگه اینکه بخوای بمونه و نگذره ... که اونم مث اولش نمیشه ... 

از مشهد الرضا(ع) یه انگشتر گرفتم ... دادم روش این جمله رو حک کردن ... دیگه واسم شده ملکه ی ذهن ..

میدونی چیه ؟! الآن نمیخوام و دوس ندارم که تریپ غم وردارم ... راستش دوس دارم موقعی که تو اوج ناراحتی هم هستم کسیو ناراحت نکنم ... قرار نیس من که ناراحتم بیام اینجا و موج منفی بدم به شوما که هان !؟

آقا اینا بیخی ...

ما چند روز پیش رفته بودیم یه مهمونیه با کلاس و کلی تیپ هم زده بودیم و این صحبت ها ... گلاب به روتون برا قضای حاجت رفتیم بیت الخلاء (WC) ... خدا بگم اون لوله کشی رو که لوله های اون ساختمونو کشیده  بود چیکار نکنه ! نیم دور این شیر آبو پیچوندم یهو شیلنگ از دستم ول شد ؛ چشات روز بد نبینه انگار آب آتیش نشانی داره ازش بیرون میپاشه ... چشامو بسته بودم دنبال این شیلنگه میکردم تو دستشویی ... آقا تو این هیری ویری یکی اومده پشت در میگه آقا مشکلی پیش اومده ... آقا منو میگی هول شدم میگم : نخیر جناب زیپ کمربندم گیر کرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جـــــــــــــــــــــــــــــان !!!!!!

اینو اون آقاهه گفت ... بنده خدا نمیدونست ما داریم با شیلنگه تو توالت کشتی فرنگی میگیریم ؛ آخرش شیلنگه برد ... خیس آب شدم ! ... هیچی دیگه کلی آبروریزی شدو کلی هم بهم خندیدن که از این لحاظ بد نشد لااقل چن نفر شاد شدن ! خدایا این شادی رو از مردم نگیر ... آمین ...

آقا ما از همون اوّلِ اولّشم هر جا بودیم و هر کاری که میکردیم ! فقط توش خنده بوده !

نمیدونم واسه شمام پیش اومده یا نه ... آقا من از اول ابتدایی تا الآن که ترم 3 کاردانی ام همه ی معلم ها و دبیر ها و استاد ها گفتن : کلاس شما بدترین کلاسی بوده که داشتم !

یادش بخیر خنده بازار های دبیرستان تو کلاس ... هـــــــــــــــی روزگار ...

تک تک ناظم های مدرسه از اول ابتدایی تا سوم هنرستان اگه منو تا شعاع 1 کیلومتری ببینن با تیر به رگبار میبندن ... پدرشونو درآوردم ... فک کنم اگه سال تحصیلی 9 ماه بود من 6 ماه و 25 روزشو بیرون کلاس سَر میکردم ! .... زیاد شیطون نبودم ها چون خوش خنده بودم منو مینداختن بیرون ! ... یادش بخیر ... 

اون روزها گذشت و این روز ها هم میگذره ...

نمیدونم الآن بچه ها کجان ... هر جا که هستین خوش باشین همتون ... 


روزگارانی رِسد در زیر لب نجوا کنی

یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت 


یا علی

فدا فدا

پوری



نوشته شده در 16 Sep 2012ساعت 7:35 PM توسط پدرام | |

تولدت مبارک خانومی

ایشالله صد سالگیتو تبریک بگم

دوس داشتم پیشت بودم

نوشته شده در 14 Sep 2012ساعت 2:3 PM توسط پدرام | |

درود ...

میخوام گوشه های کارتنی که توش خوابم رو جمع کنم و بکشم رو سرم تا هیچی نبینم !

تا نبینم نامردی رو ... تا نبینم نا رفیقی و بی کسی رو ! وقتی آدم کنار خیابون میخوابه آدم های مختلفی رو میبینه

قشنگ ترین هاشون ؛ دست تو دست ؛ چشم تو چشم راه میرن و منو نمیبینن و از روم رد میشن ! بعد میگن آقا پسر ببخشید که لِهِت کردیم ! منم میگم : خوش باشین ؛ شما پامو له کردین ... خیلی ها قلبمو له و لورده کردن !

دلم شده سنگ فرش خیابونِ نامردا ! از فکر و خیال میمیرم من تا فردا !

دوست دارم بگم : بفرمائین داخل ویرانه ی ما ! بفرمائین توی کارتن پاره ی ما ! بفرمائین چای در خدمت باشیم !

میخوام توی هوای سرد شب ! بگم بیا یکم گرم شو بعد برو ... بیا یکم درد و دل کن و سبک شو بعد برو !

بیا من میشم سنگ صبورت انقد بگو تا بترکم بعد برو ! آخر سر مارو دعا کن بعد برو !

دنیای کارتنی من از همتون جداس ... احساس پوشالی من گرم نیس ؛ پر از سرماس !

عرق سرد دستانم حکایت از زمستان درونم دارد ! بیرونم دارد آتش میگیرد ولی از این همه سادگی !

روی زمین نیست خانه ی من ! من پاندورا دارم آن بالا ها ! جــــــــون شما راس میگم ! من اینجایی نیستم ...

اینجا لبخند که میزنی میگن دیوونه ست ؛ خوش به حالش میره بهشت !

اَخم که میکنی میگن عجب آدم پر جذبه ای ؛ کلی باهات حال میکنن !

لبخند بده !؟      ما که کار خودمونو میکنیم ... بهمونم بر نمیخوره که بگن خل و چل و چت و دیوونه و چَفت !

شاعر میگه  :

بکوش بفهمانی اگر چه فرو نرفت !

اگر ماست سیه شد و روز ، شب ؛ گر غوک ، خوک شد و خوب ، بد !

بکوش بفمانی اگر چه فرو نرفت !


میدونی چیه ؟! چه قبول کنید چه نه ! من بازم حرفامو میزنم و بازم میزنم و بازم میزنم ! 

یه نفر هم بگیره کافیه ! هر چی ظرف داشته باشی همون قد جمع میکنی !


اهوم داشی

فَدا مَدا

فَنا مَنا

پــــوری

نوشته شده در 13 Sep 2012ساعت 0:11 AM توسط پدرام | |

سلامی به پهنای دلِ بزرگِ دل شکسته های بی صدا ...

سلامی به طولای لبخند پدر خسته از کار به دختر بچه ی کوچیکش ...

سلامی به مساحتِ بهشتِ زیر پای مادران ...


رفتم امام رضا ؛ پابوس و اومدم ...

چه صفایی ؟! .... چه رهایی ؟! .... چه ذوقی ؟! .... چه حسی داد ؟! ....

اصلا کلا یه حال و هوایی شدم ... یه جای دیگه بود ... واسه مردمش شاید عادی باشه ... ولی واسه ما که دوریم یه بهشت در دسترسه !

خدا جون شکرت !

خیلی خوبه که آدم یه نفرو داشته باشه که زبونشو بفهمه ... درکش کنه ! ....

یه بزرگی میگفت خیلی حسه خوبیه یکی رو داشته باشی که بتونی بهش تکیه کنی ... بتونی باهاش ندار باشی ؛ ولی اگر درکت نکنه قوز بالا قوز میشه !

درک کردین حرفو ؟! .... خیلی فکر داشت ها ! آدم رو جر میده از فرط پر مغزی !

آره دیگه ! چن روزی نبودم کامنت های جالبی اومد  ! خصوصی !! و غیر خصوصی !!

من عاقل ترین انسان دنیا هستم !

اینی که گفتم اسم یه کتابه دارم میخونم ؛ معرکه ست ! نوشته ی "اردال دمیر قیران"

من میتونم دنیا رو بگیرم توی مشتم ! ... این یکی رو خودم گفتم ! پوریا خان !

دانی چیه ؟! ما فکرامون بزرگه از بالا به همه چیز نگاه میندازیم ! .... دید زدن از بالا خیلی خوبه واسه کسایی که بلد باشن ! ولی اگه کار درست نباشین ! از ارتفاع میافتین و پخش و پلا میشین و باید با کارتک و بیل از لای آسفالت خیابون جمعتون کنن !

میدونی چرا انقد من نا امیدم امروز ؟! چون یه اتفاق خیلی ناگوار واسم افتاده ! امروز واسه اولین بار رفتم بدون اینکه لای کتاب رو باز کنم امتحان آئین نامه دادم و با 5 تا غلط رد شدم ! ... اینو که میگم نه اینکه خیلی ضایع باشه هـــا ! نخیر نیست ! قسمتی که منو نا امید کرد این بود که : آقا ما امتحان رو رد شدیم ؛ تریپ اعصاب خوردی ور داشتیم و این صحبت ها !

توی این موقعیت احتیاج دارم که یکی بگه عیب نداره بابا جون ؛ حالا چیزی نشده که دفعه ی بعد قبول میشی !

ولی بابای خودمون میاد میگه :

اُفتادی ؟!!؟!!؟؟!؟!؟!!!؟! ... خـــــاک بر سرت پسر جان ! تو که گند زدی  به شخصیت ما ! من و مادرت دفعه ی اول قبول شدیم اونوقت توی کودنِ سفیهِ نادان رد شدی و آبروی خاندان مارو بردی ؟؟؟؟!

اونوقت منم که اعصابم رو 8 ریشتر بود .... یه ضد حال حسابی میخورم و کاملا نا امید میشم و مثل یه نوزاد روی تختم چمباتمه میزنم و جمع میشم و پیش خودم میگم : "آیا من از سطل زباله پیدا شده ام ؟! "

بعدش به خودم میگم باز خل شدی تو پسر جون ؛ نشستی فیلم Abduction نگاه کردی باز !؟

به راستی چرا این بابا ، مامانا اینطوری حال بچه هاشون رو میگیرن ؟

مگه نه اینکه ما میوه ی باغشون هستیم ؟ خب شاید بعضی هامون پلاسیده باشیم ولی بازم واسه اوناییم !

از بچگی اگر من 20 هم میگرفتم از نظر والدینم بازم نمره ی 19 پسر همسایه بهتر از نمره ی من بود ! 

جای تامل داره !

در آخر شاعر میگه :

پُرم از حرف آنقدر که واژه پس میدهم !

چون قلمِ واژگون !

ساز کوک ؛ نیستم و بد مینوازَنَم ...

صدای کَریه ناقوس ...

جمع می شوم چون گربه ی ملوس ...

و ملول از هم اتاقی با سایه های گمشده در تاریکی شب ...

لَم کَم ندادم که هم مرا سرنوشت پیروی نمیکند ...

غم من ندارم که اینگونه بی تابی میکند ...

سر به زیرم و زیر به بَر و بَر به سر و زانو ...



چاکر خاتونم

پوری

نوشته شده در 10 Sep 2012ساعت 10:21 PM توسط پدرام | |

مردم سلام  .... فدا فدا ... یه نگاه به دوربین این بالا کن ... آی قوربون قد و بالای کیفیت برم من ... 


دارم وسایلمو جمع میکنم فردا راه میافتم سمت مشهد ... برم  اونجا یه تصفیه روحی شم ...

دلم لک زده واسه یه زیارت درست درمون ... دانی چیه ؟ یه دو سه سالی میشه که نرفتم امام رضا ...

خیلی چیزا ازش میخوام ... چیزایی که خودم میخوام باشه واس آخر ... اول خواسته های دوست و رفیقا و حاجت دور و وَریها ... بعدشم واسه یکی دعا میکنم که خیلی ...

آره دیگه ...

دیشب دربند بودم با یکی از رفقا ... نیم ساعتی اونجا بودیم جاتون خالی فاز داد اونم 3 فاز 220 ....

اونجا دو تا دختر هستن که هر وقت میرم دربند دارن میخونن ... آدم گریه ش میگیره انقد صدای این دوتا بچه سوز داره جون شوما ... یکیشون داشت ضرب میزد و اونیکی هم یه جعبه گرفته بود تو یه دستش که پول جمع میکرد و تو یه دستش هم یه میکروفون بود که میخوند ... چند تا آهنگ خوند که خیلی درد داشت هنو دارم میسوزم ... یکی "الهه ناز" بود ؛ یکی دیگه شم یادم نیس ولی خیلی مشتی بود ...

راستی من رفتم مشهد باید بهم بگید مشدی هــــــا ! مَشدی پدی !

الآن از سَلمونی میآم ؛ رفتم اونجا گفتم داشی بزن بریز پائین این تُرّه ها رو که بدجوری رفته رو اعصابم ... طرف هم نامردی نکرد قیچی شو ورداشت مو هامو با پوستش قلفتی کَند .... ( خالی بستم !) ..... خودتون فهمیدین نه ؟! میدونم ... ای بابا یه زمون مو داشتم فرّررررر .... ببین به این کلمه دقت کن ها ... فرّررررر ...

یعنی خیلی فر و هیپی سبک ... آره و اینا ؛ ما مو هامون تا پشت گردنمون بود میشستیم پشت هوندا خشک بکس باد میزد مو ها صاف میشد میومد تا زیر کمرم ...

بعد بچه ها میگفتن :

داش پدی گیسو هات تو حلقم !!!

منم میگفتم :

خفه شو شلغم !!!!

... . . . ... . آره دیگه وقتی آدم بیکار میشه میآد تو نت و چن تا مطلب توهّمی میذاره که چن تا آجی داداش سر خوش مث شوما بیاد بخونه و بگه صد رحمت به من این پدرام کلّی خل و چل و چت و دیوونه ست !!!

ولی عیبی یوخ دی بابا هر چی میخواهد دل تنگت بگو ... ما که تنمون شده دندونگاهِ گرگ های یاغی ... 

شومام جای یه کبوتر تشنه ی لبخند ... منم تشنه ی صداقت ...


قربونتون برم ...

پِد پدی

نوشته شده در 30 Aug 2012ساعت 1:3 PM توسط پدرام | |

سلام عزیزای گل و گل های عزیز ... درود بر شرفت و شرف بر درودت ....
امیدوارم که حالتون خوب باشه ... میدونی چیه ؟ از رو بیکاری اومدیم یه پست بزاریم ... همچین نه اینکه فکر کنین ما بیکاریم ها ؛ نخیر . ما خیلی هم گرفتاریم ... میدونی چیه ؟ ما به اون وقت تفریح و فراقت بین کار هامون هم میگیم علافی ... خب بسه دیگه دو سه خط پرت و پلا گفتم ...
امروز دو تا امتحان داشتم ... این ترم تابستونی شده دردسر واسم ... اگه بخوام چهار ترمه تموم کنم کاردانی رو باید تند تند همه رو پاس کنم دیگه ... خدا رو شکر که تا الآن خوب بوده .. معدل ترم یکم خوب شد ... ترم دوم زمان امتحانام بدترین روز های عمرم رو سپری کردم که الآن هم هنوز گاهی یادش میافتم داغون میشم آقا داغــــون ...امتحان بعدیم نهم بود به خاطر این اجلاس سران عوض کردن انداختن چهاردهم ... حالا خدا کنه دوتا چیز درست حسابی رد و بدل شه تو این همایش ... بیخی ما که سیاسی نیستیم مگه نه !! ( چشمک !)
امروز داشتم عکس هامو نگاه میکردم کلی سرگرم شدم ... عکس های شمال با بچه محل ها ... عکس های توچال و درکه و دربند با رفقای قدیمیه هنرستان ... عکس های شهرک سینمایی با یه گروهی بود نمیشناختمشون حقیقتش ولی خوش گذشت ؛ کلا عادت دارم با یه عده که نمیشناسمشون برم سفر و بهم هم خوش بگذره ... آره خلاصه ی قضیه اینه که یکی از عکس ها رو خیلی باهاش حال کردم خیلی هنری بود ( الکی !) یکم باهاش وَر رفتم ... عکس خودم و یکی از رفیقام توی قطار اون چپیه مو بلنده شخص شخیص خودم هست که همون میشه آقا پدرام یا (...) ؛ البت یکم تغییرات دادم توش ها ... اونجا که ما بودیم فیروز کوه بود ولی اینجا شوما چیز دیگه میبینید ...

نوشته شده در 26 Aug 2012ساعت 9:28 PM توسط پدرام | |

سلام آجی داش های گلم امیدوارم که حالتون از من بهتر باشه  ... اینکه میگم از من نه اینکه بد باشم ؛ من توپم میخوام شما توپ توپ باشین ...

این بازی هم که تموم شد و من هنوز سرم سر جاشه ... آخه اگه استقلال میباخت این قرمز ها که سر نمیذاشتن واسه ما ... حالا ما نمیگیم اگه استقلال میبرد ما چیکار میکردیم ... من که خدایی جون شما کار به کار کسی ندارم ... آقا باخت و بردتون رو توی خلوت جشن بگیرین نه اینکه تیمت برد بیای بزنی سر و کله ی رفیقت که آقا ما آره ! خیله خوب بابا فهمیدیم که شومام آره ...

راستی یکی گفت چرا استقلالی هستی ؟ مایه ی تاسفی ... چرا ؟؟؟ چون که طرفدار یه تیم ام ... آره خوب منطِقیه ... من خدایی دلم واسه نسل خودم میسوزه ... چرا آخه ؟ کجا داریم میریم ؟ اصلا جمع کنید این فوتبالتونو نمیخوایمش دیگه ... برید بزنید تو سر و کله ی هم ولی نگین مایه ی تاسف ... خدایی ارزش نداره که حتی یه نگاه چپ به غریبه کنی به خاطرش چه برسه به دوست و رفیقت ... من خدایی زده شدم از دنیاتون ... یه راه واسم باز کنید من رد شم برم از اینجا ... یه بال بدین من پرواز کنم برم از این دیار ...

من دنیام با همتون فرق داره خدایی ... یه جَوون هم فکر خودم پیدا نکردم ... منو تبعید کنید به سرزمین کسی که فهمید ولی نتونست بفهمونه ... هر جا حرف حق زدم ؛ چسب خنده رو لبام زدن ... من که با کسی کاری ندارم ؛ یه کارتن پاره واس خودم دارم که اونم راضی نیستین ...

غمگین نیستا ... به خدا اینا که میگم فکر داره ... وقتی اینا رو مینویسم میخندم ، یعنی هر کس بفهمه میخنده ... زندگیه کسی که تافته ی جدا بافته ست خنده داره ! 

همیشه دنبال این بودم که توی جاده ی زندگی که پره از ترافیک چجوری از همه سبقت بگیرم اونم قانونی ... همه گفتن باید لایی بکشی ولی حقیقت اینه که با لایی کشی باید بمالی و رد شی ولی من تو جسم و روحم نیس اینی که گفتن ! واسه همینه که با یه دوچرخه از کنار جاده سریع دارم رد میشم و تک تک اونایی که مالیدن و رد نشدن رو دارم میبینم !

یکی گفت واسه اینکه همیشه موفق باشی باید حتما همه ی راه ها رو تجربه کنی ! داشتم رو حرفش فکر میکردم که فهمیدم آخر تجربه ی همه ی راه ها مرگه ! هیچوقت نتونستم اینو بهش بگم ! ولی راهی رو که اون رفت  ، واسه من تجربه شد ! حالا هر کس ازم سوال خودمو بپرسه ! جواب میدم راهی رو که دیگران رفتن تو نرو !

من که همیشه اینطوری نبودم ... میخوام تو سن کم بشم پخته تر از تخم مرغ دو زرده ! میخوام بشم الگوی نسل پنهان ...

آخ که چقد دلم هوای مشهد رو کرده ... چن روز دیگه میزنم میرم پابوس آقای خوبی ها ... میرم که ضامن منم بشه ... من از آهو کم تر که نیستم ! میدونم هوامو داره ...


بچه ها مراقب خوبی هاتون باشین ... فدای تک تکتون ...

فدا فدا

پــــوری

نوشته شده در 24 Aug 2012ساعت 1:35 AM توسط پدرام | |

سلام ... امیدوارم حال همه خوب باشه ...

ساعت 12:15 شب هست الآن و هر چی سعی کردم امشب رو زود بخوابم نشد که نشد ...

انگار دیگه از بعد انسانی دور شدم و تبدیل شدم به جغد ... شبا رو همیشه تا خود صبح بیرونم ...

از صبح تا لنگ ظهر که خواب ... ظهر تا شب دنبال کار های عقب افتاده و سر و کلّه زدن با خلق خدا ...

بیشتر وقتا با خودم سر و کلّه میزنم ... آ ه ه ه ه ه ... آخیـــــــــش .... یه نفس عمیق بالاخره کشیدیم ...

میدونین چیه ؟؟ .... وقتی که شب خوابم نمیگیره فکر میکنم ... به اتفاق هایی که امروز افتاد ... به حال ... به آینده ... به آدمی که میخوام بشم .... به قبل .... به قبل .... و بازم به قبل .... الآن پیش خودتون میگین : نگا کن حالا بچه پرررررووو 18 سالش بیشتر نیستا چه واس ما قبل قبل میکنه ؛ دوتا قبل که بگه میره تو شکم ننه اش !

ولی جون شما کاش برمیگشتم به بچگی هام ... به سادگی هام ... به زمانی که عشق کل زندگیم فقط یه بستنی بود ... همه ی گریه هام واسه داشتن یه آبنبات چوبی بود که اشکام هم با داشتنش پاک میشد ؛ خاک میشد !

حس آرامش تو چیه الآن ؟؟؟ کجا پیدا میشه این لغت کلیشه ای ؟؟؟؟

فقط تو اَفسانه هاس که آخرش پرنس و پرنسس تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنن ... داستان زندگی ما داستان اون کشاورزیه که هر چی کاشت یکی دیگه برداشت ... داستان من داستان اون پسریه که گاو شو داد و جاش چند تا دونه لوبیا گرفت و کاشت ، ولی هیچ سحری در کار نبود و فقط بعد از سه ،چهار روز چند تا جوانه سر از خاک درآورد ... 

به قول زندگیم : اوهوم ... اینه ... 

شدم تشنه ی چکه ی یه قطره آب از آسمون خدا ... منتظرم سقف خدا نم بده تا زیرش یه تشت بزارم و ...

شدم تشنه ی چکه ی یه قطره معرفت از خلق خدا ... منتظرم سقف غرورشون نم بده تا زیرش یه تشت بزارم و ...

فدایی معرفت بعضی هائیم و شرمنده ی رفتار زننده ی بعضی های دیگه !

شب به شب یه نگاه به آیینه ی روی دیوار و هر شب انتظار دیدن یه خط جدید روی صورت !

اَه ه ه ه ه اینم که اعصاب منو خورد کرده الآن جلو دستم بودی میزدم دک و پوزتو میآوردم پائین جون خودم !

( یکی از بچه ها تو مخی شده هی اس میده ) شرمنده اخلاق ورزشیتونم که اینطوری حرف میزنم !

فردا هم که بازی دربی هستش و کل کل ها به جای خود !

من اعلام موضع میکنم : استقلالی هستم ؛ دو آتیشه ! و حال قرمز های عزیز فردا گرفته میشه !

خودتونم میدونید میخواید ببازید چیزی نمیگید ! البت بعضی هاتون که خیلی رو دارین جون ما اصلا سنگ پای قزوین کم میاره یه لنگ پهن میکنه جلوتون و میگه بفرمــــــــــــــــــــــــا !


در آخر ملالی نیس جز غم دنیا ! که اونم فدای فردا ! 


فدا فدا

پـــوری

نوشته شده در 24 Aug 2012ساعت 0:42 AM توسط پدرام | |

قطره های آب محکم به سر و صورت میکوبه ... یه نگاه به پنجره ی بالای سرت میندازی که قسمتی از ماه نیمه رو داره نشونت میده ...  چشاتو میبندی و به 4:30 صبح امروز فکر میکنی ... انگار همین نیم ساعت پیش بود ...


***

سر به پائین داشتی ...   تو گرگ و میش هوای خفه داری آروم و نم نم حرکت میکنی ...

داری میلرزی ... از سرما ؛ کدوم سرما وسط تابستون ؟! سرما از درونته ! تب داری و عرق کردی ولی بدنت یخ کرده !

آ ه ه ه ه .... بــکـــش ... یه نفس عمیق بکش ... یه نفس عمیق بدون تفکّر ... میتونی ؟ میتونی بدون اینکه به چیزی فکر کنی یه لحظه یه نفس راحت بکشی ؟

زمین زیر پات رو دیگه حس نمیکنی ... سرتو بالا میکنی و آخرین درخواست هاتو از خدا میکنی ... بارون ، بیا ... بیا و بشور زمین خدا رو بیا و خیس کن گونه هامو ... بیا و با اشکام قاطی شو ...

ولی نــه ، هوا که ابری نیس ... دلت اَبریه ... کافیه یه رعد و برق بزنه تا بارونی شی و اونوقت آخرین بارون زندگیته ... سرتو میندازی پائین تر ؛ دستهاتو بیشتر توی جیبت فرو میکنی ! دیگه نمیشه حفظ ظاهر کرد ! اشک های پنهونیت داره تبدیل به هق هق میشه !

سنگینیه نگاهِ تک و توک آدم هایی که تو خیابون هستن داره قامت رعناتو خم میکنه ...

بدو بدو میری ... یاد چی هستی ؟ فکر چی ؟ مسیرتو سمت راه آهن کج میکنی ! روی ریل حرکت میکنی ... کسی نیست ! نفس نفس ، سینه جلو عقب میدی ! ............ یه نگاه به دور یه چراغ یه نور !

قطار داره میآد .... لوکوموتیو ران یه بوق میکشه به تصور اینکه کنار میری ! دست توی جیب سوئشرت میکنی و یه عکس توی دستت ؛ لبات در تلاش برای به زبون آوردن دو کلمه میلرزه : "دوسِت دارم"

چشاتو میبندی ! صدای بوق و ترمز و کشیده شدن چرخ ها روی ریل ؛ ولی ... هنوز هستی !

خودتم میدونستی که حتی جرات خودکشی هم نداری ! از محل دور میشی ...

***



یه دفعه چشات باز میشه ... احساس خفگی شدید ... آب پر شده توی گلوت ... تقلای ناخدآگاه واسه زنده موندن بدون اینکه به این فکر کنی که صبح میخواستی خودتو زود تر از موعد بسپاری دست فرشته ی مرگ !

خودتو بیرون میکشی و سرفه های شدید ... و چشات به فیلتر های سیگار کنارت میخوره که کف حموم پر شده ! چشات پر اشک میشه که کاش وقتی داشتی به اتفاق های صبح فکر میکردی و سُر خوردی با چشای بسته توی وان پر آب ؛ خفه میشدی ! 

به خدا هنوز وقتش نیس ! بازم وایسا ! بازم تحمل کن آجی ، داش !


نوشته شده در 22 Aug 2012ساعت 3:18 PM توسط پدرام | |

گاهی وقتی تهنایی (تهنایی = تنهایی) میشینم دلم واسه همه چی تنگ میشه یه قلم میگیرم دستم و شروع میکنم چیزایی که تو مغزم داره با سرعت نور حرکت میکنه رو رو کاغذ پیاده میکنم ... بیشتر وقتا دردش میگیره کاغذ ... مچاله میشه میگه نامرد مگه من سنگم ؟؟؟ -میگم چه ربطی داره به سنگ ؟؟ - میگه اینارو به سنگ بگی میترکه ... منم ازش عذر خواهی میکنم و میگم یکم دیگه تحمل کن جون تو تموم میشه یه روزی ؛ منم دوس ندارم که همش اذیتت کنم !    خدا قربونت برم چقد تو بزرگی .... تازه میفهمم که آدم وقتی از همه جا زده میشه و شب از حرص و بی قراری خوابش نمیبره فقط باید به تو تکیه بده ...  یکی گفت تو چقد خوبی ! گفتم من یه شیشه ام که هنوز نشکسته ... هنوز ترک بر نداشته و هیچ وقتم ور نمیداره .... ولی بقیه شدن شیشه خورده ... بقیه بد شدن ؛ من خوب نیستم !!!! دلم واسه شمال کشور تنگ شده ... یه نم نم بارون ، آروم آروم ، پیاده ؛ تو خیابون ؛ یه سرمای دلنشین ؛ دست تو جیب ؛ یه نگاه به چراغ کنار خیابون و مرور خاطره ها و ...

یه هفته قبل باز با کاغذ داشتم درددل میکردم ؛ یه چیزایی روش نوشتم که میخوام شما هم بخونینش ؛




میگیرم راست جاده ی تنهایی را
و سَر پر میکنم اهداف نهایی را
کسی هم نبود زدم عدم صدمه
عدم سرم شکوند ،عجب کلمه  !
کلم مغزم فشار کاره چاره
بند دلم جرّوواجر،پاره پاره
طالب دل نداشتیم و بعد داشتیم
نخواستند و رد شد ، جایش تهی کاشتیم
پرترین تهی در این دنیا شدم
کورترین بینای نابینا شدم
گاهی وقتا ژرف مینگرم
به آستین و به پاچه ی حیله گرم
به جز دست و پا جای دیگر نیست
پس این جای خالیه دیگر چیست ؟
که هر کَس درآمد ، فرو کرد در آن
درآن پاچه در آن آستین شاید گران

بحث این تیکه پارچه ها را ز پر دردی میکنم

مکس مدید ، نفس شدید و بحث اگر مردی میکنم

من سر بر درِ هر خرمنِ سر تر زِ من که بنهادم

مجالم نشد سواری و از آن کهربا اسب افتادم

عزم جزم منِ جوان سالخورده هم حکایت دارد

زانو های راستم خم قلب است و از غم سرایت دارد

سرایت کرده بر من این موج همرنگ خواهی

بین مردم باشی همرنگ میشوی خواهی نخواهی !

دوست دارم در جاده ی این مردم هفت رنگ

کودکی باشم کوچک و مشغول هفت سنگ

کوچکی باشم زانو زخمی در حال لِی لِی

سوتکی در دهان و صدای قطار؛چی چی هی هی

دوست دارم دور باشم از هیاهوی آدم بزرگی

چشم بندم،گوش دهم به قصه های مادر بزرگی

دوست دارم پسرک پنج ساله ای در خواب باشم

زیر باران بازیکنان در چاله ای پر آب باشم

دوست دارم معصومانه ترین خواب را

آن لبخند پاک خفته بر روی تاب را

حرف،صرفِ طرحِ آرزو کردن پوچ است

تافته ی جدابافته باش ؛ وقت کوچ است

از کودکی آرزو بسیار دارم اما

حال فقط دستهایم از نوشمکش نوچ است

 

نوشته شده در 20 Aug 2012ساعت 10:21 PM توسط پدرام | |

سلام بروبچس ..... امیدوارم حال همه خوب باشه ...
آقا کی گفته دخترا باید برن خاله بازی ؟؟؟؟ هــــــــان ؟؟ !!!!
نه شما به من اونو نشون بدین .... کی گفته ؟؟؟
من یکم با خودم فکر کردم و شرایط سنجیدم دیدم که نــــــه ! دخترا خیلی هم تو رارندگی از ما سر ترن ....
آره دیگه خلاصه گاهی پیش میآد آدم یه حرفی میزنه که اشتب میشه ....
خب آدم ایزاد جایز الخطاست .... من با این جمله پدر صاحب بچه رو درآوردم ... (هه هه هه )
خلاصه ی قضیه اینه که من مورد حجوم انتقادات سازنده ی آبجی های گلم قرار گرفتم و در این تریبون اعلام میکنم اینجانب پدرام پونکی غ ل ط  کردم .... خوبه ؟؟؟؟
اصلا آقایون یکی از رشته هایی که خیلی انتخاب میکنن خانه داری و شستن (...) بچه ست !
آقا حالا از همه ی این قضایا که بگذریم من یه نصیحت برادرانه بهتون میکنم : میدونم بی ربطه ولی جون شما بزار بگم ... آقا ما صبح از خواب بلند شدیم و عید فطر هم که هست و خلاصه آزاد بودیم که هر زهر ماری رو کوفت کنیم ... ( زهر مار = هر غذایی که دم دست باشد ) ؛ ( کوفت کردن = میل کردن ) ... نه که ماه رمضون ، کلّه سحر از خواب بلند میشدیم ( کلّه ی سحر = 3 ظهر ) خیلی گرسنه بودیم ولی نمیتونستیم چیزی میل کنیم ؛ حالا که دیگه آزادیم واسه کوفتیدن آقا ما مث این عقده ای های جنگ زده (عقده ای جنگ زده = آدم خیلی گرسنه ) ، هجوم بردیم سمت یخچال ، در و وا کردم دیدم یه جعبه ی مربعی خوش رنگ داره خود نمایی میکنه ... درش آوردم باز کردم .... خداااااااااااا آخه صبح به این زودی پیتزا تو این یخچول ( یخچول = یخچال ) چه میکنه ؟؟؟؟؟ آخه من چرا میخورم ؟؟؟؟ .... خب دیگه شده حالا کاریش نمیشه کرد .....
نصیحت من چی بود حالا : آجی و دادا های خوشجولِ ، هیچ وقت صبح ساعت 6:30 یه پیتزا مخصوص دو نفره رو تکی نخورید ..... چون 2 ساعت بعد مث کرم آسکاریس به خودتون میپیچید از دل درد .... میدونی چیه ؟ آلان که دارم باهاتون حرف میزنم قریب به 3 ساعت تمام در خودم میلولیدم از دل پیچه ( در خود لولیدن = به خود پیچیدن ) ، ............ میدونم که دختر خانوم ها هیچ وقت این کارو نمیکنن ! چون معمولا عاقل ترن ...
آقا جون شوما من راس میگم .... یه کاری مَکنیم ( مَکنیم = میکنیم ) ..... یه مقایسه انجام میدیم ....
شما یه پسر 25 ساله رو با یه دختر 25 ساله مقایسه کن ....
خب مسلما قابل مقایسه نیستن ... مث بهشت و جهنم با هم فرق دارن .... (جهنم = پسرا ) ، (بهشت = زیر پای دخترا ) ...
الله وکیلی نمیشه مقایسه کرد .... آخه اون پسر 25 ساله ی 5 ساله نما کجا و اون دختر 25 ساله ی فیلسوف نما کجا ؟؟؟!!!
به دور از شوخلوق ( شوخلوق = شوخی ) ، یکم در موردش فکر کنید می فهمید چی دارم میگم ... دخترا همیشه منطقی تر بودن .... و پسرا همیشه زن ذلیل ...
جا داره یه دعا کنم اینجا پشت این تریبون :
خدایا ؛ خداوندا ، پسران جوان را عقل عطا فرما ...
خدایا ؛ بارالهی ، دختران جوان را انتقاد پذیری .... که دارن بیخیال الآن هر چی بگم میگن ما داریم ... بیخی ..


آقا شوما ها یه چیزی رو دقت کردین ؟؟؟
من امروز واستون داخل پرونتز معادل فارسی هر کلمه رو نوشتم .... حتما میخواین بگین این اوسکول رو نگا کن واسه خودش دهخدا درست کرده !!!! باید بهتون بگم که درست حدس زدین 20 امتیاز مثبت و راه یابی به فینال ! من واسه خودم یه فرهنگ لغت دارم که اسمش هم هست "" دهپدرام "" ....
هفته ی قبل ازش رو نمایی کردم با حضور جمعی از بزرگان اهل قلم و ادب از جمله من و خودم و پدرام !

در آخر کمال تشکر رو دارم از همه ی عزیزانی که ما رو در شاد بودن یاری میکنن :
یه نفر بیشتر نیست : خود خداست !

دوستون دارم مراقب مهربونی هاتون باشین !
راستی دو تا شعر جدید گفتم که اگه خواستین واستون میذارم بدک نشده !



فــــــدا فــــــدا
پــــــــــــــــدرام

نوشته شده در 19 Aug 2012ساعت 9:30 AM توسط پدرام | |

شلام شلام .... امروز آخرین روز ماه رمضونه ... خدا کم کم داره سُفرَشو جمع میکنه ....
خدا کنه آدم شده باشم تو این 30 روز ... البته فک نکنم .... ( آگه آدم شم شما تنها میمونین ... )
این تابستون هم که رو اعصاب ما همش پیاده روی میکنه ... خسته شدم از گرمای هوا !!!!
حالا تهران خوبه ... خدا بخیر کنه روز و شب کرمونی ها و یزدی ها و کاکو های شیرازی رو ...
آتیش می باره نزدیک ظهر که میشه ...
الآن دارم از آموزشگاه رانندگی میآم ... دیگه دارم منفجر میشم از دست این اَلدَنگ های (...)
دو هفته دارم میرم اونجا میگن برو هفته ی بعد بیا ... امروز دیگه قاطی کردم نفهمیدم چی دارم میگم ... داد و بیداد راه انداختم اونهام کارمو سریع راه انداختن ... خیر سرم خواستم سریع تر از همه بگیرم این تصدیق لعنتی رو ... هر چی کلاس بود پیچوندم و هر چی آزمون و تست و امتحان که بود قبول شدم ولی این آموزشگاه مسخره خیلی آشغالیه ... هر کی ندونه فک میکنه رد شدم که این همه معتل (املاش رو نمیدونم چطوریه !) شدم ! نمیدونن که حاجیتون شوماخره ! ... اَلبَت باید عرض شود که معمولا آقایون همه شوماخر تشریف دارن و گرفتن تصدیق ، کاری است بس راحت و سَهل و آسان براشون !!!!
خب یه چیزایی هست که پسرا مادر زادی بلدن مث همین رانندگی ...
یه چیزایی هم هست که دختر خانوم های گل خوب بلدن مث شستن (...) بچه !!!!
خانوما قصد توهین ندارم ها ولی خب بیخیال این گواهی نامه شین دیگه بابا توروخدا ....
ما که این طوری نیستیم ولی وقتی وسَط چهار راه که ماشین رو خاموش میکنین چند تا پسر بد هستن که چند تا تیکه ی تر و تمیز خدمتتون تقدیم کنن که من کارشون رو تصدیق نمیکنم ...
خب منم میدونم تقصیر شما نیس که رانندگی تو خون شما نیس !!!
دیروز بود که ماشین آق بابا رو کش رفتم تا یه جا برم و بیام ؛ یه خانوم به ظاهر محترمِ پراید سوار با سرعت نور داشت خیابون دوطرفه رو برعکس میومد توی شکم بنده ... اَلبَت بهش حق میدم چون داشت با تلفن صحبت میکرد و در اون لحظه هم دهن مبارکشون تا زیر نافشون باز بود در حال قه قهه !!!
به جون کِریم سوسکه نباشه جون شما اگه نگرفته بودم چپ از نوک دماغ تا ما تحت ماشینمو جمع کرده بود ... توی اون لحظه یه ذره سکوت کردم تا ببینم چه فکری کرده با خودش که این طوری خلاف جهت رود خونه در تلاش برای شنا کردن و حفظ بقاست ؟!!
و زیاد نگذشت که جوابمو گرفتم و بهش هم حق دادم : این بنده خدا میخواسته نون بخره که نون وایی اون دستِ خیابون بوده !!! اونم از سر چهار راه که پیچیده تو دو طرفه از سمت چپ رونده که کارش راحت باشه که احتمالا تو اون وقت ساناز جون (دوست خیالی اون خانومه !) هم زنگیده بهش و گفته یه روز یه ترکه ... و همین کلمه کافیه که زبون کوچیکش از خنده ؛ ته حلقش به نمایش عمومی در بیاد !!!!
حالا کاری نداریم به این چیز ها و همیشه هم حق با شما ....
من میگم شما همون خاله بازیتون رو کنین ما پسرا هم ماشین بازی !!! هان ؟
این آبجیه ما هم که گیر داده میگه بزار من گواهیمو بگیرم حالتو میگیرم ...
میگم آخه ضعیفه خنده ننداز ما رو ... حتما با پیشبند آشپز خونه ؟!
در همین باب شاعر (خودم ) ، یه شعری گفته (گفتم ) که اینه :

بندِ پیشبند چون به دندان باز شد *** یا علی ؛ روندنِ زنها آغاز شد

چه شعر مسخره ای مگه نه ؟ خودم میدونم ... داغونم آقا داغــــــــــــــــــــــون ! لِه شدمـــــــــــا لِه !

آبجی های گلم ناراحت نشین ها شوخی کردم جون شما ...
رانندگی شما از ما هم بهتره اصلا شوما برزیل ؛ ما لیبی خوبه ؟
شما کوروش کبیر ما بدبخت حقیر !

حالا یه سوال از آبجی ها :
چرا وقتی ماشینتون پنچر میشه ، کاپوت رو میدین بالا موتور رو نگاه میکنین ؟


**************************************************************


امیدوارم حال یه نفر خوب باشه ؛ گرچه خبرشو میگیرم !

مخلص همتون
پـــــــــــــوری


برچسب‌ها: رانندگی, دختر, پسر, پوریا, پوری, پدی, پدرام, پیشبند
نوشته شده در 18 Aug 2012ساعت 12:23 PM توسط پدرام | |

عجب متروکه ای شده اینجا ...

عجب کارتن خوابی شدم ، بی جا ...

عجب تنهایی سخت شده ...

عجب دستام بی تو سرد شده ...

چه سخته دیگه مطلب نوشتن ...

چه سخته دیگه ...

یه وقتی یه جاده ی بی انتها میخواستم زیر بارون ...

حالا میخوام پاک شه همه خاطراتمون ...

خودم شدم ابر بارون ...

شدم درب و داغون ...

چیزی نیس بهش تکیه بدم ...

به هوا تکیه میکنم ، پشتم خالی میشه ...

دنبال یه چیز خوشحال کننده ام که نجاتم بده ...

اما از خوشحالی هم میترسم ...

میترسم وقتی از خوشحالی به هوا میپرم ، زمینو از زیر پام بکشند ...

چسبیدم به زمین زیر پام ...

با انگشتام محکم ته آسَتر جیب هامو گرفتم ...

هدفون تو گوشم ...

سرم پائین ؛ چسبیده به سینم ...

نگام به نوک کفشام که دارن عقب و جلو میرن ...

اگر بند های باز کفشام هم بره زیر پام ، حتما با دستای توی جیبم با صورت میخورم زمین ...

اینا فرضه ... احتمالا قبل از اینکه بند کفشم بره زیر پام ؛ خودم میرم زیر یه ماشین ...

شاید بتونم اینطوری یه عده رو خنک کنم ...

امیدوارم حالش خوب باشه ...

من که اینم ...

اینم ...

پد پدی

نوشته شده در 31 Jul 2012ساعت 12:57 PM توسط پدرام | |



دیشب بعد از دیدن کابوس از خواب پریدم
خواستم به بودنت تکیه کنم .... که
یادم اومد از نبودنت به خواب تکیه کرده بودم

>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 26 Jul 2012ساعت 11:47 AM توسط پدرام | |


ادامه مطلب
نوشته شده در 25 Jul 2012ساعت 6:31 PM توسط پدرام | |




>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 25 Jul 2012ساعت 2:41 PM توسط پدرام | |


ادامه مطلب
نوشته شده در 23 Jul 2012ساعت 1:51 PM توسط پدرام | |

عجب شب سنگینیه امشب !!
دارم خرد میشم !!
ای واااای !!! خدا جووونم خودت کمک کن !!!


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 22 Jul 2012ساعت 11:32 PM توسط پدرام | |

هوای ابری چشام سایه شده دلم تمام
به قصد بارون نیومد ابر بزرگ تو نگام
میخواد دلم بارونی شه نه قصد خیسی چشام
میخواد که من زجر بکشم تا دربیاد سر و صدام


>> بیا اینجا <<

ادامه مطلب
نوشته شده در 18 Jul 2012ساعت 7:4 PM توسط پدرام | |

حرفی ندارم واسه کسی !


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 17 Jul 2012ساعت 11:50 PM توسط پدرام | |

نم نمِ بارون هم شده نمک روی زخم های من ...
نیستی و این نبودنت ، شده ترس واسه تنهایی من ...
خراب میشه دنیا رو سرم وقتی که یاد اون چشمات می افتم ...
سرد نمیشن با تنهایی دستای گرمایی من ...

منتظر چشات میمونم که بازم زل بزنن به من از نزدیک ...
روزا رو دارم میشمارم تا خود خرداد هر روزو میزنم تیک ...
محکم میام یادت باشه قول و قراری که دادیم ...
جوجوکِ لوس جیک جیک نکن تا من بیام ، فدای اون جیک جیک ...


ادامه مطلب
نوشته شده در 16 Jul 2012ساعت 6:14 PM توسط پدرام | |

نیستی و تنهایی شده همدم هر شبای من
یاد گذشته میکنم سر میشه این روزای من
گلم نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده خب
اینم یه قسمت بده خاطره های من و تو

دلم تنگه

>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 15 Jul 2012ساعت 6:7 PM توسط پدرام | |

رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شب و روز
زیر بارون راه میرم به دل میگم بساز بسوز
جای خالی دستای گرمت خیلی حس میشه
دلگرم میکنم خودمو من با عکسات هنوز

ببخش منو

>> بیا اینجا <<

ادامه مطلب
نوشته شده در 14 Jul 2012ساعت 7:10 PM توسط پدرام | |

بشکن دیگر ای بغض لعنتی

تا به کی اینگونه میخواهی مشت بر گلوگاهم بزنی ؟

تا به کی میخواهی همانند لقمه ی در حلق مانده ای شوی که با آب هم پائین نمیرود ؟

تا به کی میخواهی اجازه ندهی که این اشک ها جاری شوند ؟

کی این غرور لعنتی را زیر پای میگذاری ؟

کی اذن سرازیری به قطرات مشک چشم میدهی ؟

بشکن ای بغض ، بشکن که اگر نشکنی از درون مچاله میشوم ، مثل کاغذ جوش خورده با اشک هایم ...


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 12 Jul 2012ساعت 9:47 PM توسط پدرام | |

من واست اون آفتابگردونم که خورشید هر طرف که رفت ...
اونم به همون طرف خم شد ...
ستاره ام واسه ماه که هیچوقت بدون هم نیستن ...
حتی وقتی ماه نصفه ست ستاره کنارشه ...
اگر از ریشه قطع بشم ....
اگر یه روزی خاموش بشم ...
بازم به یادتم ...



ادامه مطلب
نوشته شده در 11 Jul 2012ساعت 10:29 AM توسط پدرام | |

وقتی که تنها همدم لحظه های تنهاییم قطره های اشک یواشکیه ...

وقتی که تو بی خبری نمیدونم الان کجاست یا با کیه ....

وقتی که از ته دلم دوسش دارم و میدونه ، 

وقتی که دردم روز و شب فاصله ی بینمونه .....

وقتی که شب ؛ خیلی شب ؛ دیر وقت ، توی خونه بند نمیشم ...

وقتی که یادشم و دارم توی خونه خفه میشم ...

بازم به یاد حرفاشم ، تو این اتاق لعنتی میمونم و خفه میشم ...

وقتی میرم توی حیاط نم نم بارون میزنه ...

وقتی که مرواریدهای بارون ، همدم قطره های اشکمه ....

وقتی میخوام ازش خبر بگیرم ... از حالش ، از کارایی که امروز کرده ، از خونواده ی گلش ...

اما بازم روم نمیشه فقط به خاطر خودش ...

هر شب و هر شب نمیشه آغوش تنهاییم باشه ... 

4 روز هفته هم که بود ؛ حرف میشنید ... نمیخوام حرفی باشه ...

به خدا قسم طاقت حرف شنیدنشو ندارم ...

حرف که حرفه ؛  اگر ناراحت شه دیگه زندگی ندارم ...

یه شب که تقصیر خودم بود ؛ یه چی شد ، داغـــــــون شدم ...

جونم فدای چشاش ، از بیرون و درون خورد شدم ...

روز و شب فکرمه ... توی خواب ذکرمه ... دیگه همه فهمیدن ...

حرفامم حسمه ... حسم دکلمه ... میشه تو وجودم و بارون تورو دیدن ...


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 9 Jul 2012ساعت 9:27 AM توسط پدرام | |

چشمات چطور این کار رو میکنند ؟
چطور هم با نگاه کردنشون آروم میگیرم و هم داغون میشم ؟
طوری نگاه میکنی که انگار یه دنیا حرف تو نگات میشه خوند ...
طوری لبخند میزنی که هم دنیا رو یادم میره و هم یه غم رو توش حس میکنم ...
جوری سکوت میکنی که گوشام عادت نداره ....
حق بده زندگیم مختل شه ... حق بده اسیر شم ....


ادامه مطلب
نوشته شده در 7 Jul 2012ساعت 10:57 PM توسط پدرام | |

ناراحت نشو اگر دیگه شعرامو نمینویسم

نوک مدادا خیس میشن از اشک دیگه نمینویسن

منتظرم نسیمی کنه نوک مدادمو خشک

بره تو وجودمو تا ابد بمونه پشت به پشت

ای خدا این قطره های اشک راهشون بازه ؟

کاغذم خشک بود بازم شد خیس و تر و تازه

مواظب باش خیس نشی وقتی تو عکسی تو

تحمل تا کی ؟ تورو میخوام نه عکس یادگاریتو



نوشته شده در 7 Jul 2012ساعت 8:47 AM توسط پدرام | |

ظلمت از راه رسید و غم دوری تر شد
شب کوتاه رسید و چه به زودی سر شد
من که چون بوف شبم روز به خوابم وَ نه شب
پادشاه شبمو بَرَم تو را بستر شد
حالیا اگرچه بینی تک و تنهای شبم
پادشه در ملکش بی یار و بی همسر شد
منم آن پادشه خرما فروش شبگرد
که طمع کرد و سپس تمار بی تمبر شد


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 6 Jul 2012ساعت 1:44 AM توسط پدرام | |

باد هم که بخواهد از کوچه ی تنهایی هایم بگذرد برای گذرنامه اش به چشمان تو اشاره میکنم ...
با باران که دوستی قدیمی دارم ولی او هم بی اجازه بر سرم نمیبارد ...
و باد سمتم نمیآید ... نور خورشید نیز پشت ابر تیره خنکا را ارزانی داشته ....
و آن ابر هم از دور مرا میپاید ....
فقط زخم زبان ها هستند که با بی حیایی ، پی در پی بر تن و بدنم زخم میزنند .....
روزگاری است که به قول آن مرگ بین :
گنج ، جنگ میشود
درمان ، نامرد میشود
قه قهه ، هق هق میشود
اما :
گرگ همان گرگ است و دزد همان دزد !


ادامه مطلب
نوشته شده در 5 Jul 2012ساعت 9:1 AM توسط پدرام | |

مغز ... !

این عضو حسّاس منطقی و محافظه کار ... 

و قلب ... !

این احساس اندام گونه در قفسه سینه .... 

......

هیچ یک حرف هم را نمیفهمند ...

هر یک ساز خود را کوک میکند ...

مغز همچون وجدان بیدار از درخواست های دل بر حذرت میدارد ...

و تو بر سر دو راهی عشق و اندیشه ... 

کدام یک برتری دارد ....

احساس .... ؟

یا منطق ..... ؟

.......

راه ، روشن تر می شود برایت وقتی به بیماران قلب و مغز فکر کنی ....

مرگ مغزی قلب را از کار نمی اندازد ....

قلب پیوند زده می شود ، در سینه ی کسی دیگر میپتد ... عاشق می شود ....

قلب ، بدون مغز ، زنده می ماند .... اما ....

از بین رفتن قلب مغزِ منطقی را هم به کام مرگ میکشاند ...

.....

قلبت همیشه بر فکرت پیروز است .... با خودت کلنجار نرو .....


>> بیا اینجا <<



ادامه مطلب
نوشته شده در 3 Jul 2012ساعت 12:23 PM توسط پدرام | |


چی بگم وقتی اشکه رو گونه هام
وقتی حال ندارن و چروکیدن پونه هام
مث دلم که برات رنگ پریدس
صداتو بشنوم راست میشن شونه هام

سرم بین زانوهامه چشام پشت پنجره
صدای شرشر بارون داد از ته حنجره
تشبیه شدم به علفی هرز
بچین منو ای روزگار دوری هم زخم داس و خنجره


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 30 Jun 2012ساعت 12:26 PM توسط پدرام | |

در فراسوی نگاهم که نگاه می کردی

نمیافتی حال را ....

در تکاپوی جهانم که سفر می کردی

نجستی فراسو را ...

هر چه سعی است و تلاش ؛

بهر آنست که

شود راز ها فاش ؛

خوب است اما کاش ؛

بر سر راه نگاهم نمیُفتاد کسی ....

تا که ره کج کنم و شَوَم محو تماشای چشاش .....


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 27 Jun 2012ساعت 2:57 PM توسط پدرام | |

شب میلادم شد ؛ باز شبی بی تو

طاقتم تاب شد از این شب تو در تو

اشک هایم باز افسارگسیختند

همین است که گونه هایم خیسند


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 26 Jun 2012ساعت 1:56 AM توسط پدرام | |

همه زندگیم شدی داری باور ؟
تو هم وابسته به من شدی یا نه ؟
وقتی زیر بارونی تو بی من
اشکت با بارون قاطی میشه یا نه ؟

سرم پائین تو خیابون فکر تو
کرده دیوونم کی میرسم به تو ؟
کی سرمای وجودم تموم میشه
با گرمای دستای پر مهر تو ؟

هنوزم عکسمو تو جیبت داری ؟
هنوز نگام میکنی وقت بیکاری ؟
دست نوشتمو هر روز میخونی ؟
خیس شده از دست گریه زاری ؟

میبخشی اشتباهای بچگونمو ؟
میکنی پاک اشک های رو گونمو ؟
هنوزم به من حس داری یا نه ؟
نگو نه عشقم ولی بگیر جونمو

خسته شدم دیگه از این فاصله
عقب موندم از دنیا و قافله
از بس که تو دنیای تو گم شدم
دلم از اطرافش دیگه غافله


ادامه مطلب
نوشته شده در 24 Jun 2012ساعت 8:47 AM توسط پدرام | |

داغونه اعصابم ، با اونه من کارم
آسونه یا سخته ، طاعون افکارم

قدرتِ تحلیلم رفت ، خرد و ذلیلم کرد
وقتی که تو فکرم ، اومد و بعدم رفت

حالا من و حسش ، چشای پر مهرش
توی سر و گوشم ، لبخند پر فکرش

یه روز نه صد روز رفت ، یه ماه نه صد ماه رفت
دو روزه بی اون بودم ، انگار که صد سال رفت

رفتش و بارونی شد بیابون و برّم
رفتش و مختل شد ، کارای روز مرّم

حالا نمیخوام که بگم ، تو برام فرشته بودی
بهت عادت کرده بودم ، تقدیرو نوشته بودی

وقتی میگم که تحمل ندارم دو روز بی تو بودنو
برگرد و منتی نزار یا که نکوب قلب منو


>>بیا اینجا<<


ادامه مطلب
نوشته شده در 21 Jun 2012ساعت 3:49 PM توسط پدرام | |

چند مرحله دارد ژرفای نگاهت که در همین آغازین مراحل گرفتارم کردی ؟

هی میسوزم و باز نگاه میکنم ... باز میسوزم و بار دیگر مرحله ی اول را از نو آغاز میکنم ...

عشقت همچون یک درس شده برایم که معلمش تویی و برای این که باز هم تو معلمم باشی درست را رفوزه میشوم ..... 

نمیدانم تا کی میگذارند که تو را داشته باشم !!!!!

نمیدانم چطور خارج از کلاس عاشقی به جای دنجی دعوتت کنم ...

چطور ثابت کنم که درسم را خوب بلدم بعد از این همه مدت که بهت عادت کردم ....

چطور بگم من عاشق ضعیفی نیستم .... شاید هم هستم که پا پیش نمیگذارم ...

چرا زمستان نمیآید ؟؟؟؟

شاید جایی در راه و سرما ماندی و .... آن وقت بین دستانم را تابستانت بیابی ...

چرا پائیز نمیآید ؟؟؟؟

شاید وقتی کفش هایت را روی برگ های زرد میگذاری به یاد صدای قلب شکسته ام بیاُفتی ...

چرا باران نمیبارد ؟؟؟؟

تا با ضربه هایش به شیشه پنجره صدای گریه هایم را در خود گم کند ..... 

تا با لغزش روی گونه هایم نگذارد که تو بفهمی اشک روی صورت دارم یا قطره های باران را !

تا عطر خاک را بلند کند ..... عطر تو اشکم را سرازیر می کند ...


>> بیا اینجا <<




ادامه مطلب
نوشته شده در 20 Jun 2012ساعت 4:38 PM توسط پدرام | |

دریا هم مشکش خشک میشود از حرف های تو ، وقتی میگویی میخواهم یک مدت ترکت کنم

خوش خیالی ات را تحسین میکنم ، فکر کردی بعد از اون مدت باز هم هستم که شعر بگویم

جنگل سبز هم یک شبه زرد میشود از طعنه های تو ، وقتی میگویی غیر از من با کی هستی

بی اعتمادی ات را تصدیق میکنم ، فکر کردی من اهل این زمینم و از این زمانم و این آدما

نسیم هم خسته می شود و روی چمن ها دراز میکشد از قضاوت های غلط تو ، وقتی میگویم خسته بودم و به تو پناه آوردم تو فکر کردی که گذری میخواهمت ؛ و ندانستی که گذری گرفتارت شدم و دائمی میخواهمت

باران هم در هوا بخار میشود از گرمای بوسه های تو ، وقتی در زمستان سرد نامردی ها به تابستان گرم آغوشت پناه آوردم

ابر های نرم و روشن هم زبر و تیره میشوند از طرز نگاه تو ، وقتی غمی در دل داری و پنهان میکنی و نمیدانی که آن ابر ها را بارانی میکنم ازغمِ غمگین بودنت

برگ های سبز تازه بهار هم رنگ تنه ی درخت می شوند ، میریزند ، زیر کفش هایت می روند و صدای شکستن دل را میدهند

کرم های ابریشم هم در پیله می روند و به خواب می شوند ،

 ولی پروانه نمی شوند ، چون دیگر شقایق نیست ! تا بتوان زندگی کرد ...

قاصدک هم دیگر خبر نمیرساند ، شرم دارد چند خبر به یک نفر برساند !

دیگر سایه ی هما هم نصیب مان نمی شود ! هما را شکار کردند ، دیگر مثل قدیما نمی شود ...

نوشته شده در 19 Jun 2012ساعت 2:22 PM توسط پدرام | |

بدنم خسته ست از جسم و از روح
هدفم سخت تر از صخره و از کوه

رسوخ میکنم دردل سنگ ها
سنگ های جلو پای یکرنگ ها

میروم،،باسرعت،سربه پائین،چشم اشکین
در هوای گرگ و میش خوبی و کین

دست سنگین میکشم،تا پاک گردد اشک ها
اشک چشم پاک شد تا،آزاد گردد رشک ها

دود و دم از آن هوای گرگ و میش
میزدایم پیش میروم به پیش

خوبی و کین را حتما جدا باید کرد
گرگ و میش را از هم سوا باید کرد

چند رویی ها را هم سوغات تلفیق است
نیک و بد گر سر زند،هر دو را تقصیر است

بارانی ببارد کاش،بر سر اینها خدا
یارانی میخواهم من،تا کنم اینها جدا



>> بیا اینجا <<

ادامه مطلب
نوشته شده در 17 Jun 2012ساعت 11:34 PM توسط پدرام | |

دل من تنها و خسته ی عشق قدیمی ، با چشای خیس

هنوزم پر میشی لبریز حس شدیدی ، یا که اینجور نیس

من که از اولشم به تو گفتم عشقم ، طاقتم تابه

ولی تو رفتی و گفتی که عشق من و تو ، همش یه خوابه

حالا من بی کس و بی یاور و دلدار موندم

من که از اول حسم واسه تو میخوندم

نمیدونم که چطور دلت اومد ،  اینجوری

من و تو بذاری تنها با چشای کوری

که فقط برای تو میبینه و میخوابه

حالا میفهمم که عشق واقعی تو کتابه


>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 15 Jun 2012ساعت 8:36 AM توسط پدرام | |

فکر سفر زده به سرم 
 سفری به دور 
دور از هیاهوی حال
 نه سفری به زور
زورم را زدم طاقت ندارم 
دیگر چشمانم شده کور 
نمیتوانم تو را ببینم 
طعم زندگی همچنان شور 
چشم انتظار نوری از جایی 
نسیمی و بادی در هوایی
انگار که همه چیز بر وفق است 
جز یک چیز و آن این که
 هیچ چیز بر وفق نیست 





ادامه مطلب
نوشته شده در 10 Jun 2012ساعت 5:59 PM توسط پدرام | |

دوست دارم اندازه ی ده تای بچگیم

اگه خیلی زیاد میگم بزار به پای سادگیم


دوست دارم تا جائیکه آسمونم کم بیاره

انقدر که ابراشو چلوند بارون دیگه نمیباره


دوست دارم ، دیوونتم ، حرفای عاشقونتم

کم شده اما میدونی ، با سیلی سرخه صورتم


دوست دارم توی دلم حک شده دیگه تا ابد

تماشای چشای تو خوراکمه از این به بعد


دوست دارم خیلی زیاد اندازه ی اون روزایی

که تو قرار اولین با هم بودیم تو پیتزایی


دوست دارم خیلی زیاد قدر ستاره ی چشات

اندازه ی گرمی اون لبخند زیبا رو لبات


دوست دارم و همیشه روی لبامه اسم تو

ترس ندارم اینو بگم حالا شده نوبت تو



>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 8 Jun 2012ساعت 9:26 PM توسط پدرام | |

غصه نخور میرسیم به هم دیگه ما خیلی زود

حرف داری الآن بگو فردا دیگه نداره سود


غصه نخور عزیزکم کُن فَیَکون میشه دلم

میگی از دلت بگو حرف ندارم خب چی بگم ؟


غصه نخور ، یادت بیاد شبایی که به فکرتم

یا که تو خیابونا قدم زنون چه ساکتم !


غصه نخور ،که بخوری فاصلمون کم نمیشه

هر روزم گریه کنی 1000 تا 500 نمیشه 


غصه نخور دیگه داری دلمو از جا میکَنی

وقتی غصه میخوری انگار داری جا میزنی


غصه نخور مگه قرار نبود که ابدی باشیم ؟

ما فرق داریم با بقیه پس چرا غصه دار باشیم ؟


غصه نخور یادت بیاد زل زدنام توی چشات 

وقتی غمگین میشدی میفهمیدم از رو صدات 


غصه نخور یادت بیاد نگاه اول تو چشات

گوشی دستت تو خیابون،نگاه من تو نگات


غصه نخور ما باهم کم ولی خاطره داریم

تو شاید نه ولی ما همشونو به یاد داریم


غصه نخور میوه هاتم خشک شده از غصه ی تو

میدونی چیو میگم ؛ میدونم نرفته یادتو


غصه نخور یادم میاد خنده هاتو

میخوام زار بزنم؛غصه کجا ،خنده هاتو ؟


غصه نخور اگه هنوز داری رو من یه حس خوب

وقتی حالتو میپرسم که جوری ؟ بگی توپ توپ


غصه نخور دیگه داری گل ها رو پرپر میکنی

اونارم که دق ندی ، گریه رو از سر میکنی


غصه نخور اینجا که هست ؛ دلتنگ شدی بیای پیشم !

اگه گوشی،باجه نیست یه خوشحال اساسی شم


غصه نخور که دنیارو به هم میریزم ؛ میدونی !

جون پوری بخند خوشگلکم،عزیزکم،ماه پیشونی !



>> بیا اینجا <<



ادامه مطلب
نوشته شده در 8 Jun 2012ساعت 0:19 AM توسط پدرام | |

چی بنویسم ؟ ......................

جواب . . .. ... .. ... .  چی بنویسم آخه ؟

وقتی کاغذ هم مچاله شده یعنی نمیخواد دیگه سنگ صبورت باشه پسر جون !

یعنی اینکه دیگه بریز تو خودت پسر ....... یکی بود که .....

خوب حالا که چی ؟

چیزی که خیلی ازش بدم میآد ، به یاد آوردن گذشته های تلخه ....

چه چند سال پیش چه یک ساعت پیش .......

چیزی که ازش بدم میآد اینه که اعصابم از یه چیزی خرد شه ؛ سر بقیه خالی کنم !

رو پیشونی همه ی هم سن های من نوشته "خسته ام از این زندگی"........

چـــــــــــرا ؟ .............. 

بابا به دخترش میگه بالای چشات اَبروئه ،دختره قهر میکنه میره تو اُتاقش ...

با خودش میگه :"هیچکس منو دوس نداره ، بابام بهم میگه بالای چشات اَبروئه ، داداشم همش میآد اتاقمو بهم میریزه ، مامانم میگه چرا خونه داری بلد نیستی ، همش به داداشم توجه میکنن ، انگار منو از تو آشغالی پیدا کردن ! هیچکس منو تو این دنیا نمیبینه ! "

تا یه دختر دیگه رو هم میبینن که یه پسری قالش گذاشته رفته ، به خودشون میگن دیگه تا آخر عمر با هیچ پسری "سلام" هم نمیکنم ! دریغ از این که شاید 9 ماه بعد باید کهنه ی بچّه بشورن ! ، ظرف بشورن ، لباس بسابَن ، یخ حوض بشکنن ! و از زندگی هم کاملا راضی باشن !

و اون وقت یادشون نمیآد که تو خونه ی بابا جون داشته پادشاهی میکرده !

در ضمن اگر پسری به دختری خیانت میکنه چند تا مساله وجود داره !

شاید پسره روانی بوده !(که خوب راه حل نداره طرف روانی بوده!)

شاید پسره خودشو لایق دختره نمیدونسته!(که پسره معرفت داشته دمش گرم!)

شاید پسره کمبود محبت داشته !(که اینم نمیشه تقصیره پسره انداخت که !)

شاید یه دختری قبلا به اون پسر خیانت کرده باشه!(خوب روشنه دیگه؛پسره داره انتقام میگیره از دخترای بیگناه !)

شاید یکی بهتر از اوّلی پیدا کرده خوب!(باید حق بدین بهش خوب دیگه !)

شاید هم اوّلی خیلی غر غرو بوده !(پسره قاطی میکنه دیگه با هیچکس دوس نمیشه !)

شایدم ........ پسره دختره رو ولش کرده و میخواد ببینه که دختره غرورشو واسه اون زیر پاش میذاره و میآد سمت پسره یا نه ! 


قصدم از نوشته این چیزا چیه ؟

میخوام زخم دلمو یکم آروم بدم !

میخوام واسه همه چی توجیه بیآرم ! واسه بازیچه کردن دختر مردم میخوام توجیه بیآرم !

90% پسرا عوضی تشریف دارند ! اینو یه پسر داره میگه ..... !

دخترا هم یه درصدی دارن ولی نه زیاد ! ما که اهلش نیستیم ! (اَلَکی)

 حالا کلّا دیگه ....... 

اینجا دیگه واقعا شده خلوتگه منِ پر حرف !


قفل شدن سیم کارت بدبختی نیست !

خیلی خوشبختی ..... نگو انقدر اینطوری ! ......... خیلی خوشحالم که بهتری !

منم دلم میخواد برم بالای کوه داد بزنم ، گریه کنم ،

........ بگم خـــــــــــــــدا ! دستامو بگیر ببر با خودت ؛ این آدما منو اذیت میکنن !


>> بیا اینجا بینم <<





ادامه مطلب
نوشته شده در 7 Jun 2012ساعت 8:34 PM توسط پدرام | |

دستم ، دلم ، قلمم ، فقط برای تو حرکت میکنه میلرزه میلغزه ......

وقتی چیزی نمینویسم ، وقتی دلم با خودش حرف میزنه و دیگه به کاغذ فشار نمیاره ،

یعنی اینکه تو نمیتونی بشنوی که دلم چیا میگه !!!!!

دیگه خودمم شدم یه بازدید کننده تو این وبلاگ ..... تو نویسنده ای !

دیگه حتی وقت نمیکنم سر بزنم .... چون دلیل نداره چون تو نیستی که بخونی !


<< بیا اینجا >>


ادامه مطلب
نوشته شده در 6 Jun 2012ساعت 9:39 PM توسط پدرام | |

در قلب تنگت جا شدم ؛


در فاصله ی چند وجبی دستانم جاشدی ؛


در چشمانت عزیز شدم ؛


برنده ی جایزه ی بهترین لبخند شدی ؛


در پی ستاره هایم در چشمانت شدم ؛


صاحب اسکار ژرفای نگاه شدی ؛


در نبودت ، پر از حرف شدم ؛


صدایت را شنیدم ، خودت حرف شدی ؛


سرخی بوسه بر گونه هایت شدم ؛


هنوز نبوسیدم که سرخ شدی ؛


کشته ی نجابت نگاهت ، خنده هایت شدم ؛


این را که شنیدی بیشتر نجیب شدی ؛



>> بیا اینجا <<


ادامه مطلب
نوشته شده در 31 May 2012ساعت 12:41 PM توسط پدرام | |

امــشب ،


تــو ژرفـای یـــه تاریکــی


مـن بـودم و تــو  که معــطر بـه عــشقــی ...


چـشمــات زل بـود به خــیرگــی قـلبـم ...


یـخ زده بـودم تـو آغــوشــت...


پنـاه تمــام لحــظه هـام شـدی ...


و بــه صـدائی گوش میــدم که بودنتُ زمزمه میـکنه:


" انگـار خـــدا تو قــلبم اســم  ِ تـو رو نوشـــتــه ............."





يار من شعر و دلدار من شعر


مي روم تا بدست آرم او را


http://eshgh-entezar-melina.persiangig.com/ax/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%20%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87...jpg


ادامه مطلب
نوشته شده در 31 May 2012ساعت 0:43 AM توسط پدرام | |

قاصدک چشمک باران را دید ،

رو بگرداند و دوید ....

دور شد در باد ..........

باران در پی وی ،

نفس نفس ؛ قاصدک گریان شد

ترس او را گرفت و در آن ظلمت شب ، قاصدک حیران شد

نگاهی به پشت ...... باران ، مشت مشت

بر سر و صورت او .... تا که قاصدک را کشت

پیکرش در پائین ؛

دوختی ای باران ، بازوهایش به زمین .....

این چه رسم دوستیست ؟

باران .... در ولایت تو آخر این چه حکمیست ؟

....... قاصدک تاب آور ......

زمین بالینت ، ای خدا نسیم ، نه طوفان آور .....

قاصدک چشمانت ، تاب من طاق آورد

در نگاهت بغضی ، اشک چشمم آورد

خاطراتم با تو ،

آرزوهای بچگی ، که میگفتم با تو

از سراپای وجود فوت میکردم تو را

تا که پرواز کنی  ؛در آسمان بی کران

قاصدک یادت هست ؟ که چه ها میگفتم ؟

از خدای کودکی هایم ، من چه ها میخواستم ؟

میگفتم با خدا :

 ای خدا فقط یه چیز ، میخواهم من ز تو .... آب نبات چوبی و هیچ ....

قاصدک میخندی ؟

اشک چشمانت پاک ، در زمین پابندی  .....

ان زمان اشکانم ، پاک میشد چه زود ،

با یه لیس بستنی ، خاک میشد چه زود ....

طوفان در راه است ،

بر تو میگردی ....

به آسمان .... به بی کرانه ....

به انسان ..... تو بی بهانه ....

فرشته ای نیست اینجا ! ؛ تو وسیله ای ......

خدا باید صدایمان را بشنود ، تو فرشته ای .....

باد آمد ، پاشو ......

خشک شدی ، سراپاشو ...

راست کن پاهایت ..... برسان خبر هایت ....

چشم کودک خیس است .....

تشنه ی یک لیس است .... لیس به بستنی ....

زاری اش آرام نمیگیرد .... آرام برو .... ای رفتنی

....... قاصدک خدای کودکی هایم نگه دارت

به خدا بگو ، آن کودک بزرگ شده ، دیگر بستنی نمیخواهد !

 


>>> بیا اینجا <<<

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 27 May 2012ساعت 11:32 AM توسط پدرام | |

یاد شما تو قلب ما تا ابد گرفتاره
عشقتون درگیرمون کرده چشام خواب نداره
نمیدونید که چجور جذب شما شدم آخه !
نمیدوم کی میخواد منو از تو دلت درآره

یه نیم نگاه به آسمون پشت ابر های پاره پاره
یه عمر نگاه توی نگاتون که دیگه خواب نداره
نگاه توی نگاتون چشامو زد
جلوی چشمای شما به آسمون میگم بی ستاره


>>> بیا اینجا <<<


برچسب‌ها: بارون, جرجر, هاجر, نسیم, پدرام, عشق
ادامه مطلب
نوشته شده در 26 May 2012ساعت 9:36 PM توسط پدرام | |

Design By : Mihantheme